Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

ناگفته های روز قدس

امسال سومین سالی بود که مراسم روز قدس در امونتون  برگزار شد و اولین سالی بود که علاوه بر تجمع، در خیابان های مرکز شهر جمعیت شرکت کننده به راهپیمایی هم پرداختند. برنامه روز قدس، سومین تجمع در حمایت از مردم فلسطین در ادمونتون در یک ماه اخیر بود. در مقایسه با سالهای قبل، جمعیت به مراتب چشمگیرتری در تجمع و راهپیمایی شرکت کردند – شاید حدود 1000 نفر، CTV حضور 800 نفر را گزارش کرد – که در نوع خود تا آن روز برای چنین مساله ای بی سابقه بود. هرچند که به لطف وحشیگری بی حساب و کتاب ارتش اسرائیل، تجمع بعدی در ادمونتون شلوغ تر از تجمع روز قدس بود اما به هرحال تحت عنوان مشخص روز قدس، رکورد حضور شهروندان مسلمان و غیر مسلمان و عرب و کانادایی در حمایت از مردم فلسطین و آزادی قدس به ثبت رسید. طبق آخرین پیش بینی ها، قرار بود هوا در طول برنامه به شدت بارانی باشد. بارندگی شدید در صبح روز جمعه هم مزید بر علت شد که بعضی از دوستان با نگرانی از عدم استقبال از تجمع، به فکر پیشنهاد و چاره جدید باشند. به خواست خدا حدودا یک ساعت و نیم قبل از شروع تجمع باران متوقف شد و برای دقایقی آسمان حتی آفتابی هم شد.

 

Al-Quds Day

 حرف ها و گفتنی های برنامه روز قدس امسال خیلی زیادند. تجربه هایش هم همینطور. تجربه های عمدتا شیرین و آموزنده و  بعضا تلخ. اما در مجموع و به اذعان تقریبا همه افرادی که شرکت کرده بودند و یا بعدا اخبارش را پیگیری کردند، در نوع خودش موفقیتی محسوب می شود و همه اینها مرهون لطف خداوند و دست حمایت و راهنمایی اوست که اصلی ترین یاور مظلومان تاریخ است. صحنه هایی مثل تصویر پایین هم در برنامه روز قدس امسال وجود داشت، اما به دلیل هوشیاری شرکت کننده ها در تجمع، مشکلی به وجود نیامد. مشکلی که متاسفانه در کلگری و تورنتو در این سالها به چشم می خورد، یعنی درگیر شدن با هواداران صهیونیست ها و این همان چیزی است که آنها دنبال آن هستند.

Israeli flag

حرف های زیادی هست که نمی شود در محیط عمومی کانادا خیلی راحت مطرحشان کرد. برای همین اینجا بیشتر برنامه روز قدس محدود می شود به جنبه حقوق بشری آن که البته در جای خود بسیار مهم و در اینجا تاثیرگذار هم هست. حرف هایی هم هست که به دلایل مختلف نمی شود در فضای مجازی عمومی، مثلا در صفحه برنامه روز قدس در فیس بوک و یا حتی در جلسه هماهنگی با فلسطینی ها و دیگران برای بهتر برگزار شدن برنامه بیانشان کرد، چون ممکن است باعث بروز اختلاف نظر شوند. اما اینجا می شود به بعضی از این نکته ها اشاره کرد.

نکته اول، لزوم همکاری و همفکری با سایر مسلمانان در کاناداست. تمرکز ما در این سالها عمدتا بر روی شیعیان و کمک گرفتن از آنها بوده است. هرچند در سالهای قبل هم تلاش شد که دیگران، عمدتا اهل سنت، درگیر موضوع شوند و مشارکت و کمک فعالانه تری داشته باشند، اما به دلیل اینکه عمده تلاشمان محدود به دو سه هفته منتهی به روز قدس بود و در سایر ایام سال ارتباطی با آنها نداشتیم، طبیعتا حمایت درخوری هم نمی شد انتظار داشت. تجربه امسال ثابت کرد که اولا فعالانه تر باید در برنامه ها و جلسات هماهنگی آنها شرکت کنیم و اظهار نظر کنیم، ثانیا باید متقابلا از آنها در جلساتمان دعوت کنیم و حرف هایشان را بشنویم و از همه مهمتر، ارتباطمان را محدود به آن چند هفته نکنیم. به خواست خدا زمینه بسیار مناسبی امسال به وجود آمد و افراد مختلف و موثری که دغدغه های مشابهی دارند در تدارک برنامه مشارکت کردند. این ارتباطات را باید حفظ کنیم و حتما از این ظرفیت در سالهای بعد بهره ببریم.

نکته دوم که در تکمیل مطلب قبل است، هنر مدیریت کردن سلایق و نظرات مختلف، یکپارچه کردن آنها تحت عنوان مشترکی مثل روز قدس و بعضا پیشگیری هنرمندانه از بروز بعضی اتفاقاتی است که ممکن است شاکله برنامه اصلی را تحت تاثیر بگذارند. مثلا پیشنهاداتی بود که به هیچ وجه شعار اسلامی و یا عربی داده نشود، یا حتما از صدای خواننده های مختلف مرد و زن عرب (در سبک های مختلف موسیقی) برای شروع برنامه و یا پیش زمینه صدا در آخر برنامه استفاده شود، یا اینکه برنامه اصلا صبغه دینی نداشته باشد و یا حتی اینکه در خلال برنامه کسی هوس کند و پرچم اسرائیل را آتش بزند. بعضی از اینها قطعا غلطند، بعضی تابع شرایط محیطی باید در باره شان تصمیم گرفت. بعضی ها را می شود درک کرد، بعضی ها را باید با هنرمندی رد کرد و ممکن است در بعضی موارد، بهای مشارکت بیشتر این باشد که به خواسته های معقولتر تن داد. شخصا و از نظر منطقی موافقم که مثلا شعار عربی را خیلی ها ممکن است متوجه نشوند و برای همین باید حتی المقدور از تریبون اصلی برنامه پخش نشوند، اما به هرحال عمده شرکت کننده ها عرب و مسلمانند و معنی تکبیر را می فهمند و حق دارند به پشتوانه اعتقادیشان  فریاد دینی هم سر بدهند. قلبا از شنیدن این یکی در خیابان های ادمونتون خیلی خوشحال شدم: لا اله الا الله، اسرائیل عدو الله … این یعنی برائت از مشرکین در خیابان های آمریکای شمالی و همه مرهون نفس مسیحایی خمینی!

نکته سوم این است که راه خدا مسیرش را باز می کند و معطل امثال مایی نیست که عنوان شیعگی علی بن ابی طالب – علیه السلام – را یدک می کشیم اما هزار ملاحظه ما را از ادای وظایف مهممان باز می دارد. شاید در سالهای قبل و حتی امسال بیش از حد روی جوامع شیعه در ادمونتون حساب کرده ایم و متاسفانه حمایت و مشارکت درخوری ندیده ایم. ایرانی ها را می گذارم آخر، اما مشارکت و کمک عراقی ها و لبنانی ها و پاکستانی ها و خوجه ها (اصالتا هندی و آفریقایی)  هم تعریفی نداشته است. عراقی ها شاید بیشتر دغدغه مسائل عراق راداشته باشند، بقیه را هم نمی دانم. افتخار من به ایرانی بودنم یکی واقعا به دلیل این است که امام خمینی هم ایرانی است، روز قدس در ایران متولد شده و همچنان قلبش در تهران و سایر شهر های ایران از همه جا قوی تر می تپد. خبیث ترین دشمنان اسلام رو در رو و سینه به سینه کشورم صف بسته اند و ملتی که من جزئی از آنم همچنان پای هزینه های حرف های حقش ایستاده است. می دانم که دوستان زیادی در اینجا توجیهاتی در مقابل این حرف ها دارند و بنا به مصالحی که به نظرشان مهم هستند، یا در برنامه های از این دست شرکت نمی کنند و یا با هرگونه اطلاع رسانی در این زمینه از سوی مراکز ایرانی مخالفند. اما وقتی شرایط این روز های غزه، مساله امسال روز قدس و سایر تجمعات از این دست را واقعا به مساله ای انسانی و بین المللی تبدیل کرده، شنیدن بعضی از حرف ها که در این چند سال و از جمله امسال به دفعات شنیده ایم – و اینجا به دلایلی نمی آورمشان – غمی در دل آدم ایجاد می کند. شاید خواننده فکر کند مثلا از مراکزمان خواسته ایم که به عنوان پشتیبان مالی مراسم کمکی کنند، یا سخنرانی را به مراسم بفرستند و اعلام موضعی کنند، یا مثلا در اخذ مجوز تجمع و راهپیمایی از اعتبار مراکز خرج کنند، یا مثلا لوگوی مرکز پای پوستر اطلاع رسانی برنامه درج شود که شاید به برنامه اعتبار و رسمیت بیشتری ببخشد. نه! تنها خواسته شده که همانطور که عمده مراکز اهل سنت و شیعیان (و شاید کلیساهای خاصی که این درخواست از آنها هم شد) ایمیل زمان و محل برگزاری برنامه را احتمالا به همراه پوستر برنامه به دریافت کنندگان ایمیل هایشان «فوروارد» کرده اند، یک ایمیل ساده را «بازنشر» کنند، همین. حتی خودشان لازم نیست دعوت کنند. در این چندسال، یا ایمیلی برای مخاطب ایرانی ارسال نشده، یا متنی بسیار ضعیف و با تاخیر فرستاده شده و یا اطلاع رسانی از آدرس ایمیل های شخصی صورت گرفته است. تجربه این سالها به همه آموخته که اگر روال همین باشد، بعد از این امید به ارسال شدن چنین ایمیل هایی، امید بیهوده ای است که متاسفانه ارزش صرف و قت و انرژی ندارد.

به هرحال قضایای امسال فلسطین و غزه و اعلام موضع مردم مسلمان و غیر مسلمان در سرتاسر جهان و مرور نظرات در فضاهای مجازی نشان داد که شرایط با قبل بسیار متفاوت است و هزینه وحشیگری و اشغالگری صهیونیست ها دارد بالاتر می رود. انشاالله روزی برسد که سردمداران ملت های مسلمان هم در خودشان انگیزه و جرات تکرار موضع حق ملت هایشان را ببینند و بیش از این با نفاقشان و دوستیشان با دشمنان اسلام، به اسلام عزیز و پیامبر آن خیانت نکنند.

 

خمینی

«روز قدس یک روز جهانی است. روزی نیست که فقط اختصاص به قدس داشته باشد. روز مقابله مستضعفین با مستکبرین است. روز مقابله ملت هایی است که در زیر فشار ظلم آمریکا و غیر آمریکا بودند، در مقابل ابرقدرت هاست. روزی است که باید مستضعفین مجهز بشوند در مقابل مستکبرین و دماغ مستکبرین را به خاک بمالند. روزی است که بین منافقین و متعهدین امتیاز خواهد شد. متعهدین این روز را روز قدس می دانند و عمل می کنند به آنچه باید بکنند. و منافقین آنهایی که با ابرقدرت ها در زیر پرده آشنایی دارند و با اسرائیل دوستی در این روز بی تفاوت هستند، یا ملتها را نمی گذارند که تظاهر کنند.»

با همه این حرف ها، در همه موفقیت هایی از این دست فقط دست خدا نمایان می شود، نه امثال مایی که همه ضعیفیم و ممکن است به چندین جای کارمان و برخورد هایمان هم ایراد وارد باشد و هست. امید همه ستمدیدگان جهان و جهادگران در راه خدا هم به تحقق وعده های خداست که وَلَيَنصُرَنَّ اللَّـهُ مَن يَنصُرُهُ و اینکه إِنَّ الْبَاطِلَ كَانَ زَهُوقًا!

Advertisements

لشکر خوبان

«در حالی که آب وضو از محاسنش می چکید، اذان می داد. لا اله الا الله را که گفت، چفیه اش را به کمر بست و با اطمینانی غریب گفت :»من دارم می رم شهید بشم. هرکی می خواد شهید بشه بیاد پشت سر من نماز بخونه!» وقتی مهدی قد قامت الصلوه را گفت، عباس محمدی و ابوالفضل یعقوبی هم پشت سرش ایستاده بودند و دیگر برای نفر چهارم [در سنگر] جا نبود. مهدی داوودی همان روز [عملیات والفجر 8]، ابوالفضل یعقوبی فردای آن روز و عباس محمدی مرداد سال 1366 در عملیت نصر 7 به شهادت رسیدند.» صفحه 349

«لشکر خوبان«، خاطرات مهدیقلی رضایی است که انتشارات سوره مهر پارسال چاپ کرده و حقا یکی دیگر از کتابهای خوب سوره مهر است، یکی از آنها که وقتی دست گرفتمشان، بی وقفه خواندم و خیلی زود تمامشان کردم. مثل پایی که جا ماند، نورالدین پسر ایران، بابا نظر، مهمان صخره ها، همپای صاعقه، دا،  خاطرات دسته یک و بقیه ای که قبل تر خوانده ام.

از بین همه اینها، لشکر خوبان و نورالدین، مربوطند به خاطرات دو رزمنده شلوغ کن، کله شقّ و در عین حال باصفای لشکر آذربایجان، لشکر عاشورا. خواندنشان خیلی در شناخت روحیات این «آذری های دوست داشتنی» کمکم کرد. وقتی با وجودِ داشتن زخمهای کاری و دردآور ماندگار، آنهم به دفعات متعدد، اشتیاقشان به ماندن در صحنه های سخت جنگ و آمادگیشان برای دادن هزینه های سنگین تر را می خوانی، غیرتشان را تحسین می کنی و به این فکر می کنی که خودت کجای کاری!

لشکر خوبان

لشکر خوبان یک ویژگی دیگر هم دارد و آنهم روایت کردن صحنه های پراضطراب، سخت، دردآور و درعین حال واقعی عقب نشینی های سال آخر جنگ است. با خواندن کتاب، تصوّر خوبی از روحیات رزمندگان در سالهای آخر جنگ در مقایسه با جو غالبتر سالهای قبل که معطر به نفَسِ شهدای عزیز زیادی بوده به دست می آید.

«در [ارتفاعات] کرکر هم بچه ها به شدت با عراقی ها درگیر بودند و فاصله کمتر از 20 متر بود.به همان اندازه که روحیه بچه های ما ضعیف شده بود، عراقی ها جسورتر و مصمم تر پیش می آمدند… وقتی می دیدند نیروی جلوئیشان خسته شده و کند حرکت می کند، او را از صخره هل می دادند و خودشان بالا می آمدند! چیزی را که حدس می زدم و فکرش همیشه ناراحتم می کرد، اتفاق افتاده بود… از همانجا به گرده رش برگشتیم. آنجا صحنه های عجیبی دیدم. در گرده رش قیامتی به پا بود. جنازه شهدایمان اینجا و آنجا افتاده بود. گاهی فرود خمپاره ای دوباره پیکر پاک شهدا را تکه تکه می کرد و هیچ کس هم فرصت جمع آوری و انتقال شهدا را نداشت… آنها که سالم مانده بودند در فکر نجات خود از معرکه بودند… همراه کریم به منطقه تیپ قزوین و تیپ 1 رفتم. تعقیب و گریز واقعی شروع شده بود. تویوتاهای زیادی در منطقه حضور داشتند. بچه ها با ماشین عقب نشینی می کردند و با اینکه حمل جنازه ها با تویوتاها راحت تر بود، آنها فرصت و روحیه این کار را نداشتند. بچه ها با ماشین از روی شهدا …! درونم غوغا بود و دلم سخت گرفته.» از صفحات 706، 724 و 725

لشکر خوبان

مهدیقلی رضایی صحنه های زیادی هم از شناسائی هایشان در عمق عقبه دشمن روایت کرده که هیجان انگیزند. همینطور خاطرات رشادت ها و شهادت غواصان دلیر لشکر عاشورا در عملیات های بدر (1363)، والفجر 8 (1364) و کربلای 4 و 5 (1365) که خواندنیند.

«در مسیری که [در حین شناسایی] ناچار به طی آن بودیم ناگزیر می بایست از مقابل سنگرِ [نگهبان عراقی در ساحل اروند رود در عمق 12 کیلومتری خط عراق] می گذشتیم. تازه داشتیم نزدیک سنگر می شدیم که نگهبان برخاست. کلاه آهنیش زیر نور ماه برق می زد… فاصله من و اصغر آقا نیم متر بود. چشم به صورت نگهبان عراقی دوخته بودم که داشت به سویمان می آمد. نگاهی کرد. نگاهش کردم. بسم الله الرحمن الرحیم گفتم و باز به آیه «وجعلنا» پناه بردم. او ما را می دید و من می دیدم که تعجب توی چشم هایش رفته رفته به اضطراب بدل می شود اما مطمئن بودم که «وجعلنا» کورش کرده است… کُلت را طوری نگه داشته بودم که اگر حرکتی کرد اولین عکس العمل را من نشان دهم. چانه اش هدف کلت من بود. به عربی جمله ای گفت که نفهمیدم. گلنگدن را کشید. چشمم به ماشه بود و به انگشت اشاره اش که آیا ماشه را می فشارد یا نه. آب ما را بالا و پائین می برد… ناگهان او برگشت. تلفن قورباغه ای را برداشت و به عربی چیزهایی گفت. اصغر آقا کنارم آمد و بیخ گوشم زمزمه کرد: می گه توی آب مشکوکه…» صفحه 439

ما هم خوشحالیم…

هرچند اینجوری شد، اما ما هم خوشحالیم…

لُبّ حرفم همین است. به چند دلیل فکر می کنم انتخابات خرداد 92 و نتیجه آن با خودش برکات زیادی به همراه داشت. هرچند نتیجه انتخابات بهترین نتیجه ممکن برای ما نبود، اما انتخابات و نتیجه اش باید واقعا مایه مباهات و خوشحالی قلبی همه دوستداران انقلاب اسلامی باشد.

اولا

انتخابات این دوره مصداق روشن و جلوه کامل مشارکت مردم به برکت وجود نظام اسلامی در تعیین سرنوشتشان بود . پیش چشم همه ناظران بین المللی، از دوستان انقلاب گرفته تا دشمنان قسم خورده اش، رقابتی واقعی شکل گرفت و همه دیدند که صاحب اصلی این انقلاب و محرم آن، خود همین مردمند. همین ها که 16 سال پیش از روش های دولت سازندگی خسته شدند و در خرداد 76 به نماد تغییررای دادند، بعد از 8 سال از حواشی بی فایده آن سالها و ژست های سیاست زده اش خسته شدند و به نماد مقابله با اشرافی گری و مروج مردمی بودن و ساده زیستی رای دادند و چند روز پیش، در عمل نشان دادند که توقعشان بیش از شنیدن حرفهای خوب است و در عمل، معیشتشان و اعتبارشان هم در کنار شنیدن حرف های هیجانی برایشان مهم است. انتخابات نشان داد که همین مردم که اتفاقا در طول سالها، به گفتمان های مختلف روی می آورند، به واقع صاحب کشور و تعیین کننده مقدرات آنند. برای همین باید به آنها و به انقلاب و جمهوری اسلامیشان صمیمانه تبریک گفت.

دوما

نتایج این دوره و حضور 73 درصدی مردم پای صندوقهای رای و اعتمادشان به سازوکار انتخابات، مهر تائیدی چندباره بر پیوستگی مردم با نظام جمهوری اسلامی بود. هم مردم به درخواست رهبری عزیز لبیک گفتند و شرکت کردند، هم آزادانه کسی را انتخاب کردند که به نوعی نماد تغییر وضع فعلی و در تقابل با همه رقبای دیگر بود. این یعنی اعتماد به سازوکار انتخابات و اعتماد به نظامی که برگزارکننده این انتخابات است.

سوما

برکاتی که رای آوردن روحانی، آن هم با این اختلاف بسیار ناچیز از حدنصاب 50% داشت، هیچ نتیجه دیگری نمی توانست داشته باشد. اگر مثلا قالیباف یا جلیلی برنده می شدند، یا انتخابات با حضور روحانی به دور دوم کشیده می شد و یا حتی روحانی با 60 یا 70 درصد آراء پیروز همین مرحله اول می شد، هیچکدام نشاندهنده اوج انظباط و دقت در برگزاری انتخابات در جمهوری اسلامی و تمکین به رای ملت از جانب برگزارکنندگان و تاثیرگزاران بر انتخابات نبود. روحانی با 50.71% پیروز شد، این یعنی کمتر از 300 هزار رای تکلیف پیروز انتخابات در مرحله اول را روشن کرد. نظامی که دقت شمارش آرا در آن عملا در حد صدم درصد است، به یقین بعد از این بیش از پیش مورد اعتماد ملتش قرار خواهد گرفت. ضمنا دوستان بدبین و منفی بافی که در چهارسال گذشته بدترین تهمتها را نثار دست اندرکاران انتخابات و رهبری عزیز کردند و اختلاف چند ملیونی آراء را زائیده تقلب گسترده در انتخابات دانستند، عملا جوابشان را دریافت کردند.

چهارما

تاکید صریح رهبر انقلاب بر حفظ امانت مردم در برگزاری و شمارش آراء نشاندهنده عمق نگاه ایشان به نقش مردم و پذیرش انتخاب ملت، فارق از نتیجه آن بود. ثابت شد رای مردم در نظر ایشان، به هیچ وجه تزئینی و بی ارزش نیست، بلکه امانتی ارزشمند است وحفظ آن، واجب. به علاوه یکبار دیگر هم برای ما و هم برای دوستان بدبینمان ثابت شد که نعمت وجود ولایت فقیه و مصداق آن در این مملکت، جای شکر فراوان دارد. جایی یکی از طرفداران اصلاح طلبان که به نامزد پیروز رای داده نوشته بود ، «جا دارد اصلاح طلبان از رهبری بابت اینکه اجازه داد رای مردم در این دوره خوانده شود تشکر کنند». البته به نظر من هم حتما باید از ایشان تشکر کنند، اما نه به خاطر اینکه «اجازه داد«، بلکه چون هم در این دوره و هم در همه دوره ها علی الخصوص چهار سال پیش «اصرار کرد» که رای مردم خوانده شود و ملاک تعیین رئیس جمهور باشد، نه فشار غیر قانونی مدعیان قانون مداری که در آن صورت معلوم نبود انتخاباتی برگزار شود که برنده اش روحانی باشد یا قالیباف یا جلیلی. باید به خاطر اینکه رهبر انقلاب با ایستادگیش، باعث تقویت و تضمین جمهوریت نظام و نهاد انتخابات شد از ایشان تشکر و خدا را شکر کرد. به علاوه وجود رهبر در راس کشور، تضمین کننده عدم انحراف از مسیر اصلی انقلاب بعد از رفتن و آمدن دولت هاست. وقتی طمع زورمداران دنیا نسبت به بهره برداری از پیروزی ملت و تلاششان برای سوار شدن بر امواج برآمده از انتخاب مردم در ایران و یا در سایر کشورهای اسلامی را می بینیم، شکر نعمت ولایت فقیه واجبتر می شود. من موقع نوشتم اینها، فاتحه ای برای روح بلند حضرت امام فرستادم…

ما هم خوشحالیم

فعلا البته اینجا جای تحلیل عدم پیروزی گفتمان رقیب روحانی در انتخابات نیست. همه موارد بالا هم به معنی ناراحت نشدن از عدم پیروزی نیست. تعمدا هم از لفظ «شکست» استفاده نمی کنیم چون باید یاد گرفته باشیم که عمل به تکلیف هیچ وقت منجر به شکست نمی شود. این را اسلام و منادی راستین آن، حضرت امام یادمان داده و اتفاقا سعید جلیلی هم در جمع اعضای ستادش بعد از انتخابات به آن اشاره کرد. ما که به برکت تنگ نظری کودکانه دولت کانادا نتوانستیم در این دوره رای بدهیم (موضع گیری دولت کانادا بعد از انتخابات نه کودکانه که مشخصا احمقانه و رذیلانه بود)، اما به هیچ وجه از هواداری از گفتمان اصیل (تر) انقلاب اسلامی و تشخیصمان در تعیین مصداق آن پشیمان نیستیم. با همه اینها ما هم امیدوار به آینده می مانیم و خودمان را در پیروزی و شادی آن 50 درصد، بلکه پیروزی همه مردم و انقلاب سهیم و شریک می دانیم و از خدا می خواهیم که همچنان کشورمان را و همه مردمش را و علی الخصوص رئیس جمهور جدیدش را مشمول نظر لطف و هدایتش گرداند و یاری کند و همیشه خوشحال و مقاوم و با تدبیر و پرامید نگه دارد. خدا بخواهد روزی دوباره رای و نظر مردم، به گفتمان اصیل (تر) انقلاب متمایل می شود. یعنی آن 50 درصد که حالا متفرقند، زیاد می شوند و متحد. شاید در آن روز، دیگر اشتباهات این سالها را نبینیم انشاءالله.

به هرحال به همه دوستانی که در انتخابات شرکت کردند و به شعار دولت تدبیر و امید رای دادند، باید تبریک و خسته نباشید گفت و برایشان و برای خودمان آرزوی حیات طیبه کرد. کلا هرچند اینجوری شد، اما ما هم خوشحالیم …

وَتِلْكَ الْأَيَّامُ نُدَاوِلُهَا بَيْنَ النَّاسِ…

پایی که جا ماند

بعضی از شبها، بیشتر از 4 ساعت، مداوم می خواندم و خسته نمی شدم. فقط چون ساعت نزدیک 2 صبح می شد باید کنار می گذاشتمش. کمتر از یک هفته، کتاب 800 صفحه ای تمام شد. رفیق خوبی برای شبهای تنهایی در ادمونتون بود. صفحه آخر را ساعت 16:15 روز 6 اسفند 91، در آسمان کانادا به مقصد فینیکسِ آریزونا تمام کردم.

پایی که جا ماند

«… برخورد تکریتی ها با ما چهار نفر کینه توزانه بود. بعضی هایشان زیاد فحش و ناسزا می دادند. دو نفرشان به صورت من آب دهان پرت کردند. یکیشان با خودکار محکم به کتفم کوبید، طوری که خودکار شکست … چنان محو تماشای ما بودند که احساس کردم اولین بارشان بود ایرانی می بینند. خیلی از فحش هایشان را متوجه می شدم. بعضی ها فحش های رکیک می دادند. دو سه نفرشان با پرتاب گوجه فرنگی و لنگه کفش کینه شان را بروز دادند.

سوخت گیری تمام شد. ماشین در حال خارج شدن از پمپ بنزین بود. پیرزن عربی که عقب یک تویوتای سبز رنگ مدل قدیمی رنگ و رو رفته ای بود، لنگه دمپاییش را به طرفمان پرت کرد. دمپایی به شانه ام خورد و توی ماشین کنارم افتاد. … دمپایی پیرزن عرب لنگ چپ بود و من پای راستم قطع بود. مدتی بود لنگ دمپاییم از چند جا پاره و فرسوده بود … از بین همه کسانی که به طرفم گوجه و لنگه کفش پرت کردند و با خودکار به کتفم کوبیدند، پیرزن عربی که لنگه دمپائیش نصیبم شد را بخشیدم.» (صفحه 600)

سید ناصر حسینی پور کتابش را تقدیم کرده است به ولید فرحان، گروهبان عراقی و سرنگهبان اردوگاه 16 تکریت:

«مردی که مرا سالها در همسایگی حرم مطهر جدم شکنجه کرد. باعشق فراوان این کتاب را به او تقدیم می کنم، به خاطر آنهمه زیبایی که با اعمالش آفرید و آنچه بر من گذشت جز زیبایی نبود. وَ ما رَاَیتُ اِلّا جَمیلا!»

اینجا هم خود نویسنده، بخش کوتاهی از کتابش را خوانده که شنیدنی است.

بوی بهشت

این سفری که قریب به چهل روز طول کشید و شرح مختصرش در ادامه خواهد رفت، دو چیزش برایم حسابی فایده داشت. اول همین که قسمتمان شد برویم زیارت امام حسین (علیه السلام) و پدر و فرزندان بزرگوارش و دوم، فرصت بودن در کنار خانواده، علی الخصوص مادر و پدر و لذت شنیدن حرف هایشان.

از خدا خواسته بودم زیارت کربلا را قسمتم کند و تا همان روزهای آخر قبل از سفرمان به تهران – که معلوم شد در یکی از کاروانهایی که هوایی می روند کربلا برای من و محمد جواد (برادر کوچک ترم) جا هست – به سختی باورم می شد که این سفر نصیبمان شود که به حمدالله شد. سحر روز 21 اسفند رسیدیم تهران، حدودا 24 ساعت بعدش دوباره رفتیم فرودگاه امام به مقصد بغداد.

قبل از ظهر رسیدیم بغداد و بعد از کمی معطلی در فرودگاه، برای نماز ظهر رفتیم کاظمین. کمی اطراف صحن ائمه مرمت و اصلاح شده و در مجموع تر و تمیز تر از دفعه قبلی است که  سال 79 آمده بودم. یک صحن نسبتا بزرگ هم در قسمت شمالی حرم اضافه کرده اند. بعد از نماز جماعت (سابق بر این نماز جماعتی نبود)، زیارت مختصری کردیم وعازم نجف شدیم. نزدیک اذان مغرب رسیدیم نجف. از هتلمان تا حرم حضرت امیرالمومنین (ع) 5 دقیقه پیاده راه بود. برای نماز رفتیم حرم و بعد از نماز، زیارت. اینجا را هم در مقایسه با دوره قبل، توسعه داده اند و یک شبستان بزرگ در قسمت پشت سر امام به مجموعه حرم اضافه کرده اند. نکته ای که مایه تاسف است اینکه موقع نماز در بخش های مختلف صحن، چند نماز جماعت مجزا برقرار است. ظاهرا آنقدر اختلافات زیاد بوده که آیت الله سیستانی تصمیم گرفته نماز جماعت حرم را تعطیل کند! یکبار هم به اتفاق محمد جواد رفتیم قبرستان وادی السلام. بعد از دو شب ماندن در نجف رفتیم کربلا. مسیر به نظرم خیلی طولانی تر از قبل آمد و پر بود از گشتهای بازرسی که سرعت اتوبوس را کم می کرد. در راه کربلا، محمد جواد زیارت عاشورا خواند و کمی روضه که حال و هوایمان مهیای ورود به کربلا بشود. صدایش خوب است و انصافا در این چند سال، حرفه ای تر هم شده است. خوبیش هم این است که مداحی شغلش نیست و از ته دل و ساده و با اخلاص می خواند  به نظرم و برای همین معمولا به دل می نشیند. یکبار هم بعد از نماز صبح در صحن حضرت امیر (ع)، قبول کرد و اختصاصا برایم مدح امیرالمومنین (ع) را خواند که خیلی چسبید. البته تصورم این بود که بیش از اینها در این سفر از نفَسش استفاده می کنیم که نشد. به جایش به اندازه 2 سالی که همدیگر را ندیده بودیم، حرف زدیم!

یک ساعت قبل از ظهر رسیدیم کربلا و برای نماز ظهر رفتیم حرم مطهر حضرت سیدالشهداء (ع). فضای صحن پیرامون حرم امام حسین مسقف شده است و کلی کاشی کاری و کتیبه اضافه کرده اند که من از دیدنشان لذت می برم. از این جهت بیشتر به حرم امام رضا شبیه شده است، هرچند که کلا چیز دیگری است.

کربلا را نمی شود زیاد تعریف کرد. نوشتن درباره اش سخت است. باید رفت و دید و تجربه کرد. بدون آمادگی هم نمی شود و نباید سراغ زیارت و ضریح امام و شهدا رفت. همین که برای نماز بروی حرم و از مقابل باب قبله، ضریح را از دور ببینی و دست بر سینه، سلامی بدهی و دلت از سعادتی که نصیبت شده بلرزد، خودش کلی آمادگی و معرفت می خواهد و اگر دست داد، جای شکر فراوان دارد. جلوتر رفتن، یعنی وارد شدن در تحت قُبّه امام حسین انصافا سخت است. یعنی تصور که می کنی که اینجاها  چه خبر بوده است،  از بی تفاوتی ات خجالت می کشی و جلوتر نمی روی. قاعده اش این است. بی دلیل نیست تنها امامی که  نشانه اذن دخول دادنش جاری شدن اشک از دیده است، همین حضرت سیدالشهداء (ع) است. پدر و مادرمان به فدای پسرِ شهیدِ فاطمه …

سمت پائین پای امام و آنجا که شهدا مدفونند، حالا در قسمت خانم هاست و نمی شود رفت. برای همین زیارت که بروی، از بین شهدا چشمت و گذارت بیشتر می افتد به قبر سردار بامعرفت امام حسین (ع)، حبیب ابن مظاهر. روی پارچه ای که بر روی قبرش انداخته اند، این بخش از نامه امام حسین را نوشته اند که خواندنی است و نشانِ بلندمرتبگیِ پیرمردِ شهید…

«مِـن الـحـسین بن علی بن ابی طالب الى الرجل الفقیه حبیب بن مظاهر اما بعد: یاحبیب، فانت تـعـلـم قـرابتنا من رسول اللّه صلی الله علیه و آله و انت اعرف بنا من غیرك، و انت ذوشیمة و غیرة فلا تبخل علینا بنفسك، یجازیك رسول اللّه صلی الله علیه و آله یوم القیامة…«

در گوشه ای از صحن در طبقه دوم، موزه ای درست کرده اند که محل نگهداری اشیائی است که یا به حرم هدیه شده و یا در دوره ای، در حرم بوده و یا بخشی از ضریح مطهر بوده است. یک قطعه فرش هم آنجا هست که ظاهرا در دوره ای در مقابل یکی از درهای حرم آویخته بوده است. دو بیت شعری که روی فرش نوشته شده بود، خیلی به دلم نشست. همان موقع تصمیم گرفتم حتما در چنین پُستی بنویسمشان. بخشی از یک غرل زیباست که ظاهرا شاعرش «ریاضی یزدی» است.

بوی بهشت می وزد از کربلای تو              ای کشته ای که جان دو عالم فدای تو

اجر هزار عمره و حج در طواف توست         ای مروه و صفا به فدای صفای تو

بوی بهشت

این تصویر را خیلی دوست دارم و قبلا هم در جاهایی استفاده کرده امش. هرچند بعد از توسعه جدیدی که داده اند، این منظره را دیگر نمی شود به راحتی از داخل صحن حرم امام (ع) دید.

قبل از سفر، متوجه شدیم که حاج آقا قاسمیان هم در همان ایام در کربلا خواهد بود. آدرس هتلشان را محمد جواد از رفقایش گرفت. این اواخر فایل های سخنرانیش را زیاد گوش کرده ام و خیلی دوست داشتم راجع به حال و هوای اینجا و اوضاع و احوالاتمان صحبت کوتاهی بکنیم. رفتیم و دیدیمشان هم، اما فرصت صحبت کردن نشد.

بعد از کربلا هم دوباره برگشتیم بغداد. در راه، دو ساعتی هم رفتیم سامرّا. خانه و مزار امام هادی و امام عسکری (علیهما السلام) و مادر و عمه امام عصر هنوز غریب و بدون گنبد و ضریح است و جز در ساعاتی از روز که کاروان های زیارتی شیعیان در مسیر بغداد به آنجا می روند، زائر و مجاوری ندارد.

شب آخر سفر را در کاظمین ماندیم و دوبار رفتیم زیارت امام کاظم و امام جواد (علیهما السلام). صبح روز آخر که برای زیارت وداع رفتیم حرم، کنار ضریح امام جواد (ع)، یک نفر انگار داشت برای یکی دو نفر دیگر و یک خانم پیر، روضه امام جواد و امام رضا را می خواند که خیلی دلنشین بود. از خدا خواستم آنطور که قصد کرده ایم، زیارت امام رضا (ع) هم نصیبمان شود که به حمدالله شد.

از کربلا که برگشتیم، چند روزی رفتیم شمال. بعد یک هفته نطنز و طار بودیم، یک هفته تهران که به دید و بازدید با دوستان و خویشاوندان گذشت و نهایتا 3 روز آخر سفرمان هم قسمتمان شد با قطار و در معیّت خانواده هایمان برویم مشهد. سفر مشهد به غیر از زیارت، فایده دیگری هم داشت و آن اینکه فرصتی شد تا یکی از شبها و همینطور در مسیر بازگشت به تهران، 8 نفری (من و سبحان و محمد جواد + خانم هایمان + مامان و بابا) بنشینیم و صحبت کنیم و بابا از خاطرات دوره نوجوانی و جوانیش و حال و هوای زندگیشان در دوره انقلاب و جنگ برایمان حرف بزند و من لذت ببرم و حرف هایمان را ضبط هم بکنم.

سفر ایران هرچقدر هم که طولانی باشد، آخرش آدم با کلی کارِ نکرده و آدمِ ندیده و حرفِ نزده، باید دل بکَند و برگردد. من هم دوست داشتم بیشتر در جمع کوچکتر خانواده خودمان خلوت می کردیم و با اخوی ها حرف می زدیم. در مورد محمد جواد به لطف سفر کربلا این خواسته محقق شد. در مورد سبحان ولی زیاد نشد و حسرتش به دلمان ماند.

علی رغم خستگی جسمی که نتیجه چهار پنج مسافرت پشت سر هم در طی سی و چند روز بود، در مجموع سفر خوبی بود. کلا به نظرم بهترین موقع برای ایران رفتن، همین ایام نوروز است. سفرمان در راه برگشت به ادمونتون کاملتر هم شد، وقتی هواپیمای قطر اِیروِیز از دوحه با تاخیر پرواز کرد و دیر به مونترآل رسید و پرواز ادمونتونمان از دست رفت و به اتفاق خانم و علی آقا، سه روز و سه شب در مونترآل به خرج شرکت هواپیمایی قطر ماندیم و گشتیم.

این نمودار را هم می گذارم اینجا که تراکم سفرهایمان در این قریب به 40 روز از یادم نرود.

نقشه راه

سی سالگی

بهمن 1360، تهران، بیمارستان نامداران

در خیابان سمیه است. من غیر از آن روزهای اول که آنجا به دنیا آمده ام، احتمالا آنجا نرفته باشم. بابا یکبار می گفت فاصله بیمارستان تا محل کار آن موقعش خیلی کم بوده، اما به دلیل آماده باش بودن و یا اولویت های کاریشان در آن روزها، نمی توانسته خیلی به ما سر بزند.

 از سالهای بچگی، بیشتر بازی با بچه های نسبتا زیاد و هم سن و سال فامیل و دعواهای هر روزه با سبحان که 14 ماه از من کوچکتر است یادم هست و مادرم که با چه زحمتی ما را از هم جدا می کرد تا چشم و چار هم را در نیاوریم! به علاوه خاطراتی از زندگیمان در دزفول و اهواز در سالهای جنگ هم یادم هست. کلّا ما آن سالها خیلی به جنگ و تفنگ علاقه داشتیم. من حتی حالاها هم کمی اینطور هستم، می نشینم در یوتیوب فیلم مانورهای هوایی و کلیپ های هواپیماهای جنگی را می بینم (تازگی ها چند کلیپ از F14 و همینطور هواپیماهای روسی دیده ام)، یا اخیرا یکی دوتا از فیلم های جنگی قدیمی را دوباره دیده ام. بعد از «مختارنامه» حالا هر هفته سریال «شوق پرواز» را هم می بینم و به غیر از داستان جانبی سریال که برایم به شدت خسته کننده است، از روایت زندگی شهید بابایی وکارها و ماموریت هایش لذت می برم. تازه قبلا کتاب کوچکی از زندگی نامه شهید بابایی را هم خوانده ام و ماجرای بعضی از صحنه های فیلم را از قبل می دانم.

 محمد مهدی

«جبهه بازی» را خودمان درست کرده بودیم و سناریوها و نقش هایش را هم از فیلم های جنگی آن سالها در می آوردیم. یادم هست که یک لباس سپاهِ کوچک داشتم که آرم سپاه هم داشت. چندبار لباس سپاهم را در دبستان هم پوشیدم. یک جورهایی با این لباس پُز می دادم. سالها بعد در دوره دبیرستان هم اورکت خاکی بابا را که پاسدارها و بسیجی ها در آن سالها می پوشیدند و چندجایش مندرس هم شده بود، برمی داشتم و در مدرسه می پوشیدم.

آنطور که یادم هست و مادرم هم تعریف می کند، در مجموع پسر درس خوان و کم درد سری بوده ام. هر پنج سال دبستان را در «دبستان شاهد شهید اشرفی اصفهانی» درس خواندم. در دوره دبستان (و همینطور تا اواسط دوره دبیرستان) از همه بیشتر از ریاضی می ترسیدم. قبول کرده بودم ریاضیاتم خوب نیست. هنوز هم صورت یکی از مساله های ریاضی دبستان که هرچقدر مامان و بابا توضیح می دادند، باز نمی فهمیدمش یادم هست. یک چیزی در این مایه ها بود که اگر برای وزن کردن یک هندوانه، یک وزنه مثلا 5 کیلویی در کفه مقابل هندوانه بگذاریم و یک وزنه کوچک 250 گرمی هم در همان کفه هندوانه و در کنار آن بگذاریم، وزن هندوانه چقدر است؟ نمی فهمیدم آن وزنه 250 گرمی چرا لازم بود، یعنی فکرم می رفت سراغ اینکه چرا اصلا هندوانه فروش این کار را می کند. واقعا نمی فهمیدم و ذهنم پیچ می خورد…

اسم معلم های دبستانم هم یادم هست. کلاس اول: خانم آداب، کلاس دوم: خانم نقیب، کلاس سوم: خانم رضایی (یا رضا پور یا رضا زاده) و کلاس چهارم و پنجم هم آقای نوری. با اینکه در مجموع درس خوان و حرف گوش کن بودم، در کلّ دوره دبستانم حتی یک معدل 20 هم نداشتم. همیشه یک چیزی بود که 19 یا 18 بشود. یادم هست بعدها که یک چیزهایی را می فهمیدم، بابا به شوخی می گفت پسر! اگر 20 نمی گیری، 18 بگیر. 19 نگیر. از 19 زیاد خوشش نمی آمد.;)

مهر 1373، مدرسه راهنمایی مفید

این، اول دوران نوجوانی و شروع دوره ای 7 ساله بود که به نظرم اثرات بسیار ماندگار و پررنگی داشته است. هنوز فکر می کنم دوستی ام با صمیمی ترین دوستان دوره های بعد، به سختی به پای رفاقت های عمیق دوره نوجوانی در مدرسه راهنمایی و دبیرستان مفید می رسد.

مفید، هم امتحان ورودی (علمی) داشت، هم مصاحبه. از همان اول خنثی نبود و رنگ و بویی بیشتر مذهبی و کمتر سیاسی داشت، یا لااقل من در آن سالها درکش نمی کردم. یادم هست آقای «عسکریان» – از فارغ التحصیلان دبیرستان مفید و جانباز سالهای جنگ – که بعدها معلّمَم هم شد، به طور جداگانه با من و بابا مصاحبه کرد. انگار در حرف هایشان با بابا، دوست مشترکی از سالهای جنگ هم پیدا کرده بودند. احوالات و حرف ها و مواضع امروز معلم آن سالها که حالا در مالزی زندگی می کند، و البته معلمین دیگری که حالا در انگلستان و کانادا و بقیه جاها هستند، برایم جالب است و عبرت آموز. به هرحال از سامانه چندلایه ورود به مجموعه مفید به سلامت گذشتم! سال بعد از آن، سبحان هم قبول شد.  سه سال بعد، علی (پسر عمه ام) و شش سال بعد هم محمد جواد (برادر کوچک ترم) قبول شدند. فقط من تا آخر دوره دبیرستان در مفید ماندم. بقیه یا در آزمون دبیرستان قبول نشدند، یا نخواستند بمانند.

جوّ آن سالهای مفید با حالا کمی فرق داشت. مرزبندی های سیاسی اینقدر پررنگ نبود یا اگر بود، عملکرد کادر مدرسه به شکلی نبود که دانش آموز ها متوجه جهت گیری های سیاسی بشوند. معلم ها هم کمتر از نظر سیاسی یکدست بودند و اینها چیزهایی هستند که فکر می کنم حالا تغییر کرده اند. ما بیستمین دوره ورودی به مجموعه مفید بودیم. از مدرسه راهنمایی مفید، بیشتر بازیهایمان در حیاط مدرسه و اردوها و مسابقه های قرآن و برنامه های تابستان یادم مانده. دوره دبیرستان اما مهمتر بود. هر سال در دبیرستان یک هفته تحت عنوان «هفته شهداء»، اختصاص داشت به معرفی و نقل خاطراتی از حدود 60 شهید دبیرستان مفید ( شاید حدود 2 ساعت در روز) که یا از زبان فارغ التحصیلان هم دوره ای شهدا بود و یا از زبان مهمانان مراسم که از رزمنده ها یا بعضا فرماندهان جنگ بودند. اگر اشتباه نکنم، یکبار «حاج علی فضلی» هم آمد و صحبت کرد. چیزی که در این سالها دیگر تقریبا محال است در دبیرستان مفید اتفاق بیفتد! در همان هفته، هر سال نمایشگاه شهدا هم داشتیم که گروههای زیادی از بچه های دوره های مختلف در راه اندازی آن مشارکت فعّال داشتند. روز آخر هفته شهدا هم که پنجشنبه بود، تقریبا همه کادر دبیرستان به همراه بچه ها می رفتند بهشت زهرا بر سر مزار شهدا.

 آقای عسکریان

انتخابات دوم خرداد 76 که شد، من سال اول دبیرستان بودم و برای اولین بار رای دادم. بازیهایمان در زنگهای تفریح دوره راهنمایی، کم کم تبدیل شد به بحث ها و حرف های سیاسیمان در زنگ های تفریح دبیرستان. بچه ها – و از جمله خود من – از تفکر غالب در خانواده هایشان دفاع می کردند. در آن سالهای دبیرستان و در اثر آشنایی های نسبی با خانواده دوستان هم دوره ای در خلال جلسات هفتگی و سخنران های دعوت شده به جلسات، کم کم مرزبندی های درون مفید برایمان روشن تر می شد. مثلا یادم هست که سخنران جلسه هفتگی خانه یکی از بچه ها، حالا یا در سالهای دبیرستان یا بعد ار فارغ التحصیلیمان، یک سال «سید مصطفی تاجزاده» بود و یک سال هم «سید محمد صدر». داستان کوی دانشگاه در تیرماه 78 هم بحث های خودش را به دبیرستان آورد. البته آن سالها هنوز مدیریت مجموعه صراحتا ابراز موضع سیاسی نمی کرد. حالا اما شرایط دبیرستان هم به تبع شرایط سیاسی این یکی دو سال، خیلی فرق کرده است.

مفید، مثل هر مجموعه دیگری هم نکات مثبت داشت، هم نکات منفی. من هنوز فلسفه بعضی از قواعد به نظر خشک آن روزهای مفید را نفهمیده ام. البته مطمئن نیستم در این چند سال اخیر هم همان روش ها را دارند یا نه. اما در کنار سخت گیری های دبیرستان، محسّناتی هم بود ، مثل جو مذهبی یا دوستی های عمیق بین بچه ها که دبیرستان نقش مهمی در تقویت آنها داشت و یا بزرگداشت یاد شهدا. این موارد مثبت درمجموع باعث می شوند من از اینکه هفت سال در مفید بوده ام، راضی باشم، هرچند نگاه سیاسی غالب در آن را نمی پسندم.

تا آخر دوره دبیرستان و پیش دانشگاهی در همان دبیرستان مفید ماندم، یعنی شدم یک مفیدی تمام عیار! بعد از پیش دانشگاهی هم مثل همه در کنکور شرکت کردم و با رتبه ای که آوردم، 1338 در منطقه یک، سال 79 در رشته مهندسی  صنایع دانشگاه امیرکبیر قبول شدم و از اینکه چنین نتیجه ای گرفته بودم، خیلی خوشحال بودم. با اینکه از بودن در محیط دانشگاه امیر کبیر، آنهم در سالهای 79 تا 84 که پر بود از تنش و تریبون آزاد و …، خوشحال بودم، اما بجز یکی دو نفر، کمتر دوستانی مثل رفقای دوره دبیرستان پیدا کردم. جو غالب هم دوره ای هایمان در دانشکده و اردوها و دوستی هایشان خیلی مناسب احوالات من نبود.

مهر 1383، تهران …

نامزدی، عقد و چند ماه بعد هم مراسم عروسی. هنوز دوره کارشناسی تمام نشده بود که ازدواج کردم و یکی دو هفته بعد از ازدواج، نتایج کنکور کارشناسی ارشد اعلام شد. نتیجه خوبی بود و در روزهای اول زندگی مشترک خیلی چسبید، کارشناسی ارشد مهندسی صنایع دانشگاه شریف. هرچند به دلیل تغییر کردن قوانین معافیت از خدمت سربازی آنطور که انتظارش را داشتیم، منجر به معافیتم نشد، اما زمینه ادامه تحصیل برای مقطع دکترا در خارج از کشور را فراهم کرد. معافیت از خدمت هم البته چند سال بعد جور شد، به شکلی که اصلا آن موقع فکرش را هم نمی کردم.

ازدواج، انگار بیشتر چسباندمان به زندگی. بعد از چندبار جا عوض کردن، در دفتر مرکزی شرکت کاله در تهران مشغول به کار شدم و تا قبل از سفرمان برای ادامه تحصیل، همانجا ماندم. آن اواخر البته کار در آنجا راضیم نمی کرد، اما در مجموع تجربیات خوبی از آن چند سال دارم.

چندماه قبل از سفر به کانادا هم خدا «علی» را بهمان داد. شیرینی خاطره روزی که در بیمارستان خاتم الانبیاء (ص) بغلش کردم و اذان و اقامه در گوشش خواندم، بعید می دانم دیگر تکرار شود. خوشی آن روزها البته کمتر از دو ماه بعد با تلخی های انتخابات سال 88، کمی کمرنگ شد. انگار خاصیت امتحان های سخت در زندگی این است که رابطه های قبلی شخم بخورند و ارتباطات جدید بین آدم ها شکل بگیرند. سختی آن سال هم برای همین «امتحان سخت بودن» آن بود. هزینه داشت برای همه، اما باعث شد دوستانم را و مهمتر از آن خودم را بیشتر بشناسم.
بعد هم که آمدیم اینجا، یعنی کانادا، که مثلا درس بخوانم و دکتر بشوم. رشته ام از مهندسی صنایع به مهندسی معدن تغییر کرد و در گروه یک استاد ایرانی که او هم در دوره ای امیرکبیری بوده و در کنار چند دوست ایرانی دیگر که اتفاقا یکی از آنها هم امیرکبیری است، مشغول به تحقیق (واقعا؟) و کار شده ام. تجربه کردن زندگی و تحصیل در خارج از کشور و دوستی با رفقای خوب اینجا چیزی است که در کنار بقیه مشکلات زندگی در غربت، از آمدن پشیمانم نکرده است. البته در این چندسال هرچه گذشته، به دلایل فلسفی و عاطفی بیشتر به این نتیجه رسیده ام که جای زندگی و کارکردنمان، ایران است نه اینجا و مصمم تر شده ام که برگردم. برای همین خیلی دوست ندارم پایه های زندگیم را در اینجا محکم کنم. اگر خدا بخواهد و کمکم کند البته …

علی حالا علی کم کم سه ساله می شود و به یمن سه ماه مهد کودکی که رفته و دی وی دی های آموزشی که روزانه مادرش برای تقویت مهارت های حرف زدن و برقراری ارتباط برایش می گذارد، کلمه های انگلیسی ای که می گوید بیشتر از فارسی هاست.

پسر کوچک بهمن 1360 هم دو ماهی هست که آزمون جامع دکترایش را در دانشگاه آلبرتا داده و دارد روی تِزِ دکترایش که معجونی از مهندسی معدن و مهندسی صنایع با چاشنی محیط زیست است کار می کند. حالا پیشانیش هر روز بلندتر می شود – این را ما که داریم موهایمان را از دست می دهیم، برای دلخوشی خودمان ساخته ایم! – و چند موی سفید در صورتش دارد. خودش را در حرف ها و دلبستگی هایش «آرمانگرا» می یابد و دلبسته به فضای خوش کشورش در دهه اول عمر. بعضی وقت ها به خودش اتهام «یک دندگی» و «تغییرناپذیری در باورها و عقاید» می زند و اینکه شاید اینها برایش در این سنّ و سال هنوز زود باشد.

خاصیت آدمیزاد، البته از نوع غیر مُهذّّبش مثل ما، این است که بدی هایش را از یاد می برد و یک جورهایی در جایی بلند می نشیند و از آن بالا به داشته هایش و خاطره هایش نگاه می کند و می خواهد به بقیه بگوید «ما که مائیم اینجوری ها هستیم…!». خدا هم اما کتابی دارد که به موازات وقایع نگاری «ما» که بعضا جهت دار است و همراهِ ملاحظه کاری، بدون رودربایستی و با مستنداتی که مو لای درزش هم نمی رود در آن می نگارد. خدا کند روزی که آن کتاب در مقابل چشم همه باز می شود، سرِ پسرکِ بهمنِ شصت بالا باشد و رویش سفید.

بهمن 1390، کانادا

قول سدید

بِسْمِ اللَّـهِ الرَّ‌حْمَـٰنِ الرَّ‌حِيمِ

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّـهَ وَقُولُوا قَوْلًا سَدِيدًا. يُصْلِحْ لَكُمْ أَعْمَالَكُمْ وَيَغْفِرْ‌ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ ۗ وَمَن يُطِعِ اللَّـهَ وَرَ‌سُولَهُ فَقَدْ فَازَ فَوْزًا عَظِيمًا (الاحزاب، 70 و 71)

همین جمعه 14 بهمن 1390، با فاصله چند ساعت بعد از ایراد خطبه ها در تهران خطبه اول را کامل گوش کردم (خطبه دوم، خلاصه همان خطبه اول بود به زبان عربی) و از ته دل خدا را به خاطر نعمت وجود چنین مردی در این عصر و در آن جغرافیا شکر کردم. و خدا را شکر کردم که در طوفان حوادث این سالها، با همه این فراز و نشیب ها، دست دلمان را به جای خوبی بند کرده است.

رَ‌بَّنَا أَفْرِ‌غْ عَلَيْنَا صَبْرً‌ا وَثَبِّتْ أَقْدَامَنَا وَانصُرْ‌نَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِ‌ينَ…

قول سدید

«ما خودكم‌بينى داشتيم؛ فكر مي كرديم نه كار علمى از ما برمى‌آيد، نه كار سياسى از ما برمى‌آيد، نه كار عظيم نظامى از ما برمى‌آيد. ما فكر مي كرديم يك ملت ضعيفى هستيم؛ اين را به ما تلقين كرده بودند، تزريق كرده بودند. انقلاب اين را از ملت گرفت، به جاى آن، اعتماد به نفس ملى به ما داد… ما پيشرفتهائى داشتيم، ضعفها و نقصهائى هم داشتيم. پيشرفتهامان را بايد بشناسيم، ضعفهامان را هم بايد بشناسيم. اگر ضعفهاى خودمان را پنهان كنيم، نشناسيم، تجاهل كنيم، اين ضعفها خواهد ماند، نهادينه خواهد شد؛ برطرف نخواهد شد. همه‌ى نقاط قوّت و ضعف را بايد بدانيم.  نقاط مثبت و منفى هر دو هست، افت و خيز هست، اما حركت ادامه داشته است؛ اين مهم است. جوانهاى عزيز ما بدانند…

مهمترين نقطه‌ى قوّت ما در اين سى و دو سه سال عبارت است از غلبه‌ى بر چالشها؛ اين خيلى مهم است. ما يك ملتى نبوديم كه سرمان را پائين بيندازيم، راهمان را برويم، كسى به ما كارى نداشته باشد؛ نه، از روز اول قدرتهاى مجهز جهانى، مسلطين جهانى با ما كار داشتند؛ بناى بر اذيت گذاشتند، بناى بر مانع‌تراشى گذاشتند… ما تا امروز بر همه‌ى اين چالشها غلبه پيدا كرده‌ايم؛ يعنى هيچكدام از اين چالشها نتوانسته است ملت ما و انقلاب ما را پشيمان كند، به زانو دربياورد؛ ما بحمدالله راهمان را با قامت استوار ادامه داده‌ايم. اين مهمترين نقطه‌ى قوّت ماست… يك نقطه‌ى قوّت ديگر در اين مدت، گسترش خدمات به ملت است، كماً و كيفاً. اين خدمات نه با گذشته‌ى نزديك قبل از انقلاب، بلكه با گذشته‌هاى دوردست هم قابل مقايسه نيست… نقطه‌ى قوّت ديگر، پيشرفت علمى است. عزيزان من! اين پيشرفت علمى را دست‌كم نگيريد…  اينهائى كه من عرض ميكنم، رجزخوانى نيست؛ اين گواهىِ مراكز علمى معتبر دنياست. آنها ميگويند سريع‌ترين رشد علمى در همه‌ى دنيا در اين سالها، در ايران اتفاق افتاده است… يكى ديگر از نقاط قوّت ما در اين مدت، انتقال ارزشهاى انقلاب به نسل دوم و سوم بود. امروز شما جوانها را نگاه مي كنيد، مى‌بينيد اين ارزشها را دريافت كرده‌اند. همين شهيد عزيز اخير ما، مصطفى احمدى روشن – شهيدى كه شهادتش دل ما را سوزاند – يا آن شهيد جوان قبلى، شهيد رضائى‌نژاد، كه اوائل امسال به شهادت رسيد، اينها دو تا جوان، دانشمند، سى و دو سه ساله بودند؛ امام را درك نكردند، جنگ را درك نكردند، دوران انقلاب را درك نكردند، اما اينجور با شجاعت، با شهامت درس مي خوانند، تحصيلات مي كنند، مقامات عالى را طى ميكنند؛ مي دانند و مي فهمند هم كه مورد تهديدند، اما مي روند؛ اين خيلى مهم است، اين ارزش است… يكى ديگر از نقاط مثبت ما در اين مدت، ارتقاء جهش‌وار در اثرگذارى در مسائل عمده‌ى منطقه و مسائل جهان است… يكى ديگر از نقاط قوّت ما، بنيه‌ى قوى و ساخت محكم كشور و نظام در مواجهه‌ى با دشمنى‌هاست. ما در مقابل دشمنى‌ها مضطرب نمي شويم، نگران نمي شويم، دغدغه پيدا نمي كنيم. بنيه‌ى نظام و بنيه‌ى كشور، بنيه‌ى مستحكمى است…

ما البته ضعفهائى هم داريم؛ اين ضعفها را بايستى از بين ببريم…

اولين ضعف ما گرايش به دنياطلبى بود كه گريبان بعضى از ماها را گرفت. بعضى از ما مسئولين دچار دنياطلبى شديم، دچار ماديگرائى شديم… ما امروز متأسفانه دچار اسراف و مصرف‌زدگى هستيم. من بارها اين را عرض كرده‌ام، باز هم عرض مي كنم؛ اين خطر است در راه ما. مصرف‌زدگى را بايد كم كنيم، حرص به متاع و كالاى دنيا را بايد كم كنيم… يكى ديگر از ضعفهاى ما اين است كه ما به موازات علم، به موازات پيشرفتهاى علمى، پيشرفت اخلاقى و تزكيه‌ى اخلاقى و نفسى پيدا نكرده‌ايم؛ اين عقب‌ماندگى است. البته امروز در مقايسه‌ى با قبل از انقلاب، بمراتب و مراتب بهتر است – در اين هيچ شكى نيست – اما بايد پيشرفت مي كرديم… در عدالت اجتماعى هنوز به نقطه‌ى مورد نظر اسلام – كه آرزوى خود ما بوده است – نرسيده‌ايم؛ اين هم از نقطه‌ضعفهاى ماست. اين ضعفها را بايستى جبران كنيم. اينها ضعفهائى است كه نمي شود از آنها گذشت.

خب، به نظر من كارهائى كه بايد انجام بگيرد براى اينكه اين ضعفها برطرف شود، در درجه‌ى اول اين نگاه به آينده است؛ در درجه‌ى اول مسئوليت‌پذيرى ماهاست. همه‌ى ما بايد احساس مسئوليت كنيم؛ بخصوص مسئولين كشور و خدمتگزاران مردم بايد احساس مسئوليت كنند. تقصيرها را گردن هم نيندازيم… وظائف همه معلوم است. رهبرى مسئوليت دارد، دولت مسئوليت دارد، مجلس مسئوليت دارد، قوه‌ى قضائيه مسئوليت دارد، نيروهاى نظامى مسئوليت دارند، دستگاه‌هاى اجرائى هر كدام مسئوليتهائى دارند؛ به گردن هم نيندازيم. اشكالى به وجود مى‌آيد، متوجه رهبرى است؛ رهبرى متواضعانه قبول كند كه اين اشكال متوجه اوست و سعى كند آن را برطرف كند. اين يكى از اساسى‌ترين كارهاست… كار اصلى ديگر اين است كه از ارزشهاى اصولى نبايد غافل شد. سرگرم مسائل فرعى و فروع نشويم، از اصول غافل بمانيم… حفظ اتحاد و همدلى، يكى ديگر از وظائف ماست. بارها عرض كرده‌ايم كه بين مسئولين بايد اتحاد و همدلى باشد. سه قوه و ديگران بايد با هم همدل باشند، همگام باشند، همدست باشند؛ ولو يك جاهائى اختلاف نظرهائى دارند… يكى از كارهاى اصلى كه بايد انجام بدهيم و همه بايد به آن توجه داشته باشيم، اين است كه فريب لبخند دشمن و وعده‌هاى دروغ جبهه‌ى دشمن را نخوريم. در اين سى سال، تجربه هم پيدا كرده‌ايم… همين اظهاراتى كه آمريكائى‌ها كردند، رئيس جمهور آمريكا كرد؛ نامه‌اى كه به ما نوشت، جوابى كه ما داديم؛ بعد عكس‌العمل و اقدامى كه آنها با مضمون آن نامه‌ها كردند. اينها يك روزى در اختيار افكار عمومى دنيا – آن وقتى كه لازم باشد – قرار خواهد گرفت؛ خواهند ديد كه اينها چه جورى‌اند، حرفشان چقدر اهميت و ارزش دارد، وعده‌شان چقدر ارزش دارد… يكى هم پرهيز از تنبلى و كم‌كارى است. كسالت، كم‌كارى و تنبلى، يك انسان را، يك خانواده را، يك كشور و يك ملت را تباه ميكند. همه بايد كار كنند؛ كار جهادى.

 اما مسائل منطقه و جهان…

حكام بحرين ادعا كردند كه ايران در قضاياى بحرين دخالت مي كند. اين دروغ است. نه، ما دخالت نمي كنيم. ما آنجائى كه دخالت كنيم، صريح مي گوئيم. ما در قضاياى ضديت با اسرائيل دخالت كرديم؛ نتيجه‌اش هم پيروزى جنگ سى و سه روزه و پيروزى جنگ بيست و دو روزه بود. بعد از اين هم هر جا هر ملتى، هر گروهى با رژيم صهيونيستى مبارزه كند، مقابله كند، ما پشت سرش هستيم و كمكش مي كنيم و هيچ ابائى هم از گفتن اين حرف نداريم. اين حقيقت و واقعيت است…ما اگر در بحرين دخالت مي كرديم، اوضاع در بحرين جور ديگرى مي شد!… تهديد كردند: تحريمهاى فلج‌كننده، تحريمهاى دردآور! هى گفتند، گفتند. اين تحريمها از دو جهت به نفع ماست: اولاً وقتى ما تحريم بشويم، به استعداد و ظرفيت داخلى رو مى‌آوريم، از داخل رشد مي كنيم؛ همچنان كه در اين سى سال اين مسئله اتفاق افتاده است… پس هرچه ما را تحريم مي كنند، ما به ظرفيت داخلى خودمان متوجه مي شويم و رو مى‌آوريم و اين ظرفيت و استعداد روزبه‌روز مثل چشمه‌ى جوشانى شكوفا مي شود. پس اين تحريم به نفع ماست… جهت دومى كه اين تحريمها به نفع ماست، اين است كه اينها همين طور مرتباً در تبليغاتشان مي گويند ما اين تحريمها را مي خواهيم بر ايران اعمال كنيم تا ايران را وادار به عقب‌نشينى كنيم؛ حالا مثلاً در قضيه‌ى هسته‌اى. پس همه‌ى دنيا فهميدند كه اين تحريمها براى فشار بر ايران، براى عقب‌نشينى در قضيه‌ى هسته‌اى و قضاياى ديگر است. خب، وقتى ما عقب‌نشينى نكرديم، چه اتفاقى مى‌افتد؟ اين تحريمها براى اين است كه ايران را وادار به عقب‌نشينى كنند، ايران هم كه عقب‌نشينى نخواهد كرد؛ نتيجه اين مي شود كه هيبت غرب و هيبت تهديدهاى غرب در چشم اين ملتهاى منطقه كه قيام كردند، مي شكند و عزت ملت ايران و قدرت ملت ايران در چشم اينها زياد مي شود؛ و اين به نفع ماست. بنابراين، اين تحريمها براى ضربه زدن به ماست، اما از اين دو جهتى كه عرض كردم، در واقع خدمت به ماست…
يك جمله هم راجع به اين تهديدهاى آمريكا عرض بكنيم. مرتباً تهديد مي كنند؛ تهديد به اين زبان: همه‌ى گزينه‌ها روى ميز است! يعنى حتّى گزينه‌ى جنگ. اين، تهديد به جنگ است با اين زبان. خب، اين تهديد به جنگ، به ضرر آمريكاست؛ خود جنگ، ده برابر به ضرر آمريكاست. چرا اين تهديدها به ضرر آمريكاست؟ به خاطر اينكه خود اين تهديدها نشان‌دهنده‌ى عجز آمريكا از مقابله‌ى منطقى و مقابله‌ى گفتمانى است؛ يك گفتمانى در مقابل گفتمان جمهورى اسلامى ندارند؛ نمي توانند در ميدان مقابله‌ى فكرى و منطقى، براى خودشان غلبه‌اى ايجاد كنند؛ مجبور مي شوند توسل به زور و تشبث به زور بكنند. اين معنايش اين است كه آمريكا جز زور، هيچ منطقى ندارد؛ جز خونريزى، هيچ راهى براى پيشبرد خود ندارد. اين، اعتبار آمريكا را بيش از آنچه كه تاكنون شكسته است، در چشم ملتها و در چشم ملت خودش خواهد شكست؛ اين همان چيزى است كه سرنوشت رژيمها را معين مي كند. آن رژيمى، آن نظامى كه اعتبارش در چشم مردم خودش بشكند، سرنوشتش معلوم است… البته آنها و ديگران بدانند – مي دانند هم – كه ما هم در برابر تهديد به جنگ و تهديد به تحريم نفتى، تهديدهائى داريم كه در وقت خودش، آن وقتى كه لازم باشد، ان‌شاءاللَّه اعمال خواهد شد.
 درباره‌ى انتخابات هم من چند جمله‌اى عرض بكنم. برادران و خواهران عزيز! ملت عزيز ايران! انتخابات مصونيت‌بخش به كشور است. آن چيزى كه هيبت اين ملت را حفظ مي كند، قدرت معنوى او را به رخ دشمنان مي كشاند و آنها را از تعرض منع مي كند و مي ترساند، حضور مردمى است؛ كه يكى از مظاهرش همين انتخابات است… خب، اين مجلس را كى مي تواند تشكيل بدهد، جز مردم؟ دشمن اين را نمي خواهد. الان دو سه ماه است بوقهاى تبليغاتى دشمن دارند تلاش مي كنند كه مردم را نااميد و مأيوس كنند تا در انتخابات شركت نكنند؛ بعضى هم در داخل بدون اينكه بفهمند چه كار دارند مي كنند، متأسفانه با آنها همصدا مي شوند! آنها مغرضند، اينها غافلند. مسائل كوچك را نبايد بزرگ كرد. نبايد القاء بحران كرد. سعى مي كنند با هزار وسيله اثبات كنند كه در ايران بحران هست. چه بحرانى؟ كدام بحران؟ كشورِ آرام، ملتِ قوى، بانشاط؛ اين همه كار از سوى دستگاه‌هاى گوناگون، از سوى آحاد مردم در اين كشور دارد انجام مي گيرد. به توفيق پروردگار، امنيت كامل برقرار است. دستگاه‌ها با همديگر همكارى داشته باشند. اگر همكارى بكنند، كارها خيلى بهتر هم خواهد شد. دشمن اين را نمي خواهد…»
پی نوشت:
1. بریده متن ها را از خامنه ای دات آی آر آورده ام.
2. بعد از گوش کردن خطبه ها، سری به فیس بوک و از آنجا به بی بی سی فارسی زدم. گزارش تصویری و تحلیل 2 دقیقه و 43 ثانیه ای بی بی سی به نظرم شنیدن دارد و گواه تلخکامی رسانه استعمار پیر و پیروان نادانش از زهر کلام رهبر انقلاب است. هرچند فیلتر است!، اما آنها که فیلتر را دور می زنند، اینجا می توانند ببینند.