Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for ژوئن 2010

صبحگاه

«… روز سوم، از همان گرگ و میش سحرگاه، احمد متوسلیان دست به کار شد و بچه‌ها را با قهر و غضب از اتاق‌های ساختمان بیرون ریخت. صبح زود، توی آن سرمای استخوان سوز هوا، همهٔ نیروها را در زمین صبحگاه دوکوهه به خط کرد و گفت: من اینجور مراسم صبحگاه را قبول ندارم. باید یک فکر اساسی‌ بکنیم تا صبحگاه تیپ ما، صبحگاه درست و حسابی‌ بشود!

بعد هم همهٔ نیروهای مستقر در زمین صبحگاه از جمله [شهید] حاج محمود [شهبازی] و حاج همّت را شروع کرد به دوانیدن. بچه ها، خواب آلود و سرما زده، اکثرا آزرده از این نحوه برخورد خشن حاج احمد، نیم ساعتی‌، سه چهار دور، گرد زمین درندشت صبحگاه دوکوهه دویدند. هر از چندی نهیب حاج احمد بلند می شد: بدو … غر زدن موقوف … حرف بی‌ حرف … بدو برادر، بدو!

[…] همگی‌ خسته و کوفته رسیدیم به یک تکه آب گرفتگی و زمین گٔل آلود کنار محوطه سیمانی زمین صبحگاه. حاج احمد فرمان توقف داد و برای اینکه حجّت را با همه تمام کرده باشد، بلا فاصله دست انداخت زیر بغل [شهید] حسین قجه ای و او را به یک ضرب بر روی زمین گٔل آلود خواباند. حسین هم مطیع، توی گٔل و لای دراز کشید و شروع کرد به سینه خیز رفتن. بعد نوبت رسید به [شهید] سید رضا دستواره. او که نمی خواست توی گٔل و لای سینه خیز برود، با لحنی ملتمسانه گفت: حاجی، بگذار من توی زمین صبحگاه سینه خیز بروم. حاج احمد معطل نکرد؛ جلدی رضا را گرفت و به زمین زد و دستواره هم که سراپا خیس و گٔل آلود شده بود، به ناچار توی همان لای و لجن سینه خیز رفت. بعد نوبت رسید به حاج همّت. همه گفتیم خوب، اینجا دیگر وضع فرق می‌کند! این دیگر حاج همّت است و لابد حاج احمد حرمت رفیق خودش را نگاه می‌دارد. دیدیم سریع همّت را بلند کرد و به زمین خواباند. حاج همّت که سعی‌ داشت بیش از حد گٔل مالی نشود، شروع کرد به صورت چهار دست و پا از میان گٔل و لای جلو رفتن، که حاج احمد مجالش نداد و با یک حرکت دست، او را به پشت برگرداند، پایش را روی شکم همّت گذاشت و فشار داد؛ طوری که حسابی‌ توی آن گٔل و لای آب راکد خیس بخورد. بعد هم خیلی‌ قاطع به او گفت: یالله! برو!

خلاصه به این ترتیب، همّت را هم توی گٔل‌ ها فرو کرد و او هم سینه خیز رفت. حاج محمود شهبازی اصلا معطل نشد و همان وقت که حاج احمد مشغول کلنجار رفتن با حاج همّت بود، لبخند زنان سری تکان داد و «یا علی‌» گویان روی زمین دراز کشید و بی‌ حرف پیش، در میان گل و لای سینه خیز رفت. دیگر همه حساب کار دستمان آمده بود.داشتیم روی زمین دراز می کشیدیم تا سینه خیز برویم، که دیدیم خود حاج احمد، سریع خیز رفت توی گٔل و لای و شروع کرد به سینه خیز رفتن. همان جا بود که فهمیدیم حاج احمد، هم می‌خواهد نفس خودش را خوار کند، هم با عمل خودش به ما بفهماند که وقتی‌ پای نظم و انضباط در کار باشد، مساله برای احدی تبعیض بردار نیست و حاج احمد و حاج همّت و حاج محمود و دستواره و … ندارد! همه باید نظم را مراعات کنند.

از فردای آن روز، دیگر همه خوب می دانستیم اگر سر صف نباشیم، باید تا جان در بدن داریم، دور زمین صبحگاه بدویم…»

حاج احمد متوسلیان، حاج محمد ابراهیم همت

متن بالا، عینا از صفحات 153 و 154 کتاب «همپای صاعقه»، انتشارات «سوره مهر»، برداشت شده است. در این  شبها و روزها که فرصتی هست، مشغول خواندنش هستم. به نظرم به زیبایی نحوه شکل گیری لشگر 27 محمد رسول الله و نقش موثر آن در عملیات «فتح المبین» و «بیت المقدس» را روایت کرده است. یاد آن شهدا و امامشان به خیر…

Read Full Post »

باران

باران

امشب، چندمین شبی است در این شبها که باران می آید. هوا لطیف، خنک و دوست داشتنی است.

تنهایی گاهی اذیت می کند. جای کسی که دلتنگش هستیم خالیست…

Read Full Post »