Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for آوریل 2012

بوی بهشت

این سفری که قریب به چهل روز طول کشید و شرح مختصرش در ادامه خواهد رفت، دو چیزش برایم حسابی فایده داشت. اول همین که قسمتمان شد برویم زیارت امام حسین (علیه السلام) و پدر و فرزندان بزرگوارش و دوم، فرصت بودن در کنار خانواده، علی الخصوص مادر و پدر و لذت شنیدن حرف هایشان.

از خدا خواسته بودم زیارت کربلا را قسمتم کند و تا همان روزهای آخر قبل از سفرمان به تهران – که معلوم شد در یکی از کاروانهایی که هوایی می روند کربلا برای من و محمد جواد (برادر کوچک ترم) جا هست – به سختی باورم می شد که این سفر نصیبمان شود که به حمدالله شد. سحر روز 21 اسفند رسیدیم تهران، حدودا 24 ساعت بعدش دوباره رفتیم فرودگاه امام به مقصد بغداد.

قبل از ظهر رسیدیم بغداد و بعد از کمی معطلی در فرودگاه، برای نماز ظهر رفتیم کاظمین. کمی اطراف صحن ائمه مرمت و اصلاح شده و در مجموع تر و تمیز تر از دفعه قبلی است که  سال 79 آمده بودم. یک صحن نسبتا بزرگ هم در قسمت شمالی حرم اضافه کرده اند. بعد از نماز جماعت (سابق بر این نماز جماعتی نبود)، زیارت مختصری کردیم وعازم نجف شدیم. نزدیک اذان مغرب رسیدیم نجف. از هتلمان تا حرم حضرت امیرالمومنین (ع) 5 دقیقه پیاده راه بود. برای نماز رفتیم حرم و بعد از نماز، زیارت. اینجا را هم در مقایسه با دوره قبل، توسعه داده اند و یک شبستان بزرگ در قسمت پشت سر امام به مجموعه حرم اضافه کرده اند. نکته ای که مایه تاسف است اینکه موقع نماز در بخش های مختلف صحن، چند نماز جماعت مجزا برقرار است. ظاهرا آنقدر اختلافات زیاد بوده که آیت الله سیستانی تصمیم گرفته نماز جماعت حرم را تعطیل کند! یکبار هم به اتفاق محمد جواد رفتیم قبرستان وادی السلام. بعد از دو شب ماندن در نجف رفتیم کربلا. مسیر به نظرم خیلی طولانی تر از قبل آمد و پر بود از گشتهای بازرسی که سرعت اتوبوس را کم می کرد. در راه کربلا، محمد جواد زیارت عاشورا خواند و کمی روضه که حال و هوایمان مهیای ورود به کربلا بشود. صدایش خوب است و انصافا در این چند سال، حرفه ای تر هم شده است. خوبیش هم این است که مداحی شغلش نیست و از ته دل و ساده و با اخلاص می خواند  به نظرم و برای همین معمولا به دل می نشیند. یکبار هم بعد از نماز صبح در صحن حضرت امیر (ع)، قبول کرد و اختصاصا برایم مدح امیرالمومنین (ع) را خواند که خیلی چسبید. البته تصورم این بود که بیش از اینها در این سفر از نفَسش استفاده می کنیم که نشد. به جایش به اندازه 2 سالی که همدیگر را ندیده بودیم، حرف زدیم!

یک ساعت قبل از ظهر رسیدیم کربلا و برای نماز ظهر رفتیم حرم مطهر حضرت سیدالشهداء (ع). فضای صحن پیرامون حرم امام حسین مسقف شده است و کلی کاشی کاری و کتیبه اضافه کرده اند که من از دیدنشان لذت می برم. از این جهت بیشتر به حرم امام رضا شبیه شده است، هرچند که کلا چیز دیگری است.

کربلا را نمی شود زیاد تعریف کرد. نوشتن درباره اش سخت است. باید رفت و دید و تجربه کرد. بدون آمادگی هم نمی شود و نباید سراغ زیارت و ضریح امام و شهدا رفت. همین که برای نماز بروی حرم و از مقابل باب قبله، ضریح را از دور ببینی و دست بر سینه، سلامی بدهی و دلت از سعادتی که نصیبت شده بلرزد، خودش کلی آمادگی و معرفت می خواهد و اگر دست داد، جای شکر فراوان دارد. جلوتر رفتن، یعنی وارد شدن در تحت قُبّه امام حسین انصافا سخت است. یعنی تصور که می کنی که اینجاها  چه خبر بوده است،  از بی تفاوتی ات خجالت می کشی و جلوتر نمی روی. قاعده اش این است. بی دلیل نیست تنها امامی که  نشانه اذن دخول دادنش جاری شدن اشک از دیده است، همین حضرت سیدالشهداء (ع) است. پدر و مادرمان به فدای پسرِ شهیدِ فاطمه …

سمت پائین پای امام و آنجا که شهدا مدفونند، حالا در قسمت خانم هاست و نمی شود رفت. برای همین زیارت که بروی، از بین شهدا چشمت و گذارت بیشتر می افتد به قبر سردار بامعرفت امام حسین (ع)، حبیب ابن مظاهر. روی پارچه ای که بر روی قبرش انداخته اند، این بخش از نامه امام حسین را نوشته اند که خواندنی است و نشانِ بلندمرتبگیِ پیرمردِ شهید…

«مِـن الـحـسین بن علی بن ابی طالب الى الرجل الفقیه حبیب بن مظاهر اما بعد: یاحبیب، فانت تـعـلـم قـرابتنا من رسول اللّه صلی الله علیه و آله و انت اعرف بنا من غیرك، و انت ذوشیمة و غیرة فلا تبخل علینا بنفسك، یجازیك رسول اللّه صلی الله علیه و آله یوم القیامة…«

در گوشه ای از صحن در طبقه دوم، موزه ای درست کرده اند که محل نگهداری اشیائی است که یا به حرم هدیه شده و یا در دوره ای، در حرم بوده و یا بخشی از ضریح مطهر بوده است. یک قطعه فرش هم آنجا هست که ظاهرا در دوره ای در مقابل یکی از درهای حرم آویخته بوده است. دو بیت شعری که روی فرش نوشته شده بود، خیلی به دلم نشست. همان موقع تصمیم گرفتم حتما در چنین پُستی بنویسمشان. بخشی از یک غرل زیباست که ظاهرا شاعرش «ریاضی یزدی» است.

بوی بهشت می وزد از کربلای تو              ای کشته ای که جان دو عالم فدای تو

اجر هزار عمره و حج در طواف توست         ای مروه و صفا به فدای صفای تو

بوی بهشت

این تصویر را خیلی دوست دارم و قبلا هم در جاهایی استفاده کرده امش. هرچند بعد از توسعه جدیدی که داده اند، این منظره را دیگر نمی شود به راحتی از داخل صحن حرم امام (ع) دید.

قبل از سفر، متوجه شدیم که حاج آقا قاسمیان هم در همان ایام در کربلا خواهد بود. آدرس هتلشان را محمد جواد از رفقایش گرفت. این اواخر فایل های سخنرانیش را زیاد گوش کرده ام و خیلی دوست داشتم راجع به حال و هوای اینجا و اوضاع و احوالاتمان صحبت کوتاهی بکنیم. رفتیم و دیدیمشان هم، اما فرصت صحبت کردن نشد.

بعد از کربلا هم دوباره برگشتیم بغداد. در راه، دو ساعتی هم رفتیم سامرّا. خانه و مزار امام هادی و امام عسکری (علیهما السلام) و مادر و عمه امام عصر هنوز غریب و بدون گنبد و ضریح است و جز در ساعاتی از روز که کاروان های زیارتی شیعیان در مسیر بغداد به آنجا می روند، زائر و مجاوری ندارد.

شب آخر سفر را در کاظمین ماندیم و دوبار رفتیم زیارت امام کاظم و امام جواد (علیهما السلام). صبح روز آخر که برای زیارت وداع رفتیم حرم، کنار ضریح امام جواد (ع)، یک نفر انگار داشت برای یکی دو نفر دیگر و یک خانم پیر، روضه امام جواد و امام رضا را می خواند که خیلی دلنشین بود. از خدا خواستم آنطور که قصد کرده ایم، زیارت امام رضا (ع) هم نصیبمان شود که به حمدالله شد.

از کربلا که برگشتیم، چند روزی رفتیم شمال. بعد یک هفته نطنز و طار بودیم، یک هفته تهران که به دید و بازدید با دوستان و خویشاوندان گذشت و نهایتا 3 روز آخر سفرمان هم قسمتمان شد با قطار و در معیّت خانواده هایمان برویم مشهد. سفر مشهد به غیر از زیارت، فایده دیگری هم داشت و آن اینکه فرصتی شد تا یکی از شبها و همینطور در مسیر بازگشت به تهران، 8 نفری (من و سبحان و محمد جواد + خانم هایمان + مامان و بابا) بنشینیم و صحبت کنیم و بابا از خاطرات دوره نوجوانی و جوانیش و حال و هوای زندگیشان در دوره انقلاب و جنگ برایمان حرف بزند و من لذت ببرم و حرف هایمان را ضبط هم بکنم.

سفر ایران هرچقدر هم که طولانی باشد، آخرش آدم با کلی کارِ نکرده و آدمِ ندیده و حرفِ نزده، باید دل بکَند و برگردد. من هم دوست داشتم بیشتر در جمع کوچکتر خانواده خودمان خلوت می کردیم و با اخوی ها حرف می زدیم. در مورد محمد جواد به لطف سفر کربلا این خواسته محقق شد. در مورد سبحان ولی زیاد نشد و حسرتش به دلمان ماند.

علی رغم خستگی جسمی که نتیجه چهار پنج مسافرت پشت سر هم در طی سی و چند روز بود، در مجموع سفر خوبی بود. کلا به نظرم بهترین موقع برای ایران رفتن، همین ایام نوروز است. سفرمان در راه برگشت به ادمونتون کاملتر هم شد، وقتی هواپیمای قطر اِیروِیز از دوحه با تاخیر پرواز کرد و دیر به مونترآل رسید و پرواز ادمونتونمان از دست رفت و به اتفاق خانم و علی آقا، سه روز و سه شب در مونترآل به خرج شرکت هواپیمایی قطر ماندیم و گشتیم.

این نمودار را هم می گذارم اینجا که تراکم سفرهایمان در این قریب به 40 روز از یادم نرود.

نقشه راه

Read Full Post »