Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘صبح’ Category

سی سالگی

بهمن 1360، تهران، بیمارستان نامداران

در خیابان سمیه است. من غیر از آن روزهای اول که آنجا به دنیا آمده ام، احتمالا آنجا نرفته باشم. بابا یکبار می گفت فاصله بیمارستان تا محل کار آن موقعش خیلی کم بوده، اما به دلیل آماده باش بودن و یا اولویت های کاریشان در آن روزها، نمی توانسته خیلی به ما سر بزند.

 از سالهای بچگی، بیشتر بازی با بچه های نسبتا زیاد و هم سن و سال فامیل و دعواهای هر روزه با سبحان که 14 ماه از من کوچکتر است یادم هست و مادرم که با چه زحمتی ما را از هم جدا می کرد تا چشم و چار هم را در نیاوریم! به علاوه خاطراتی از زندگیمان در دزفول و اهواز در سالهای جنگ هم یادم هست. کلّا ما آن سالها خیلی به جنگ و تفنگ علاقه داشتیم. من حتی حالاها هم کمی اینطور هستم، می نشینم در یوتیوب فیلم مانورهای هوایی و کلیپ های هواپیماهای جنگی را می بینم (تازگی ها چند کلیپ از F14 و همینطور هواپیماهای روسی دیده ام)، یا اخیرا یکی دوتا از فیلم های جنگی قدیمی را دوباره دیده ام. بعد از «مختارنامه» حالا هر هفته سریال «شوق پرواز» را هم می بینم و به غیر از داستان جانبی سریال که برایم به شدت خسته کننده است، از روایت زندگی شهید بابایی وکارها و ماموریت هایش لذت می برم. تازه قبلا کتاب کوچکی از زندگی نامه شهید بابایی را هم خوانده ام و ماجرای بعضی از صحنه های فیلم را از قبل می دانم.

 محمد مهدی

«جبهه بازی» را خودمان درست کرده بودیم و سناریوها و نقش هایش را هم از فیلم های جنگی آن سالها در می آوردیم. یادم هست که یک لباس سپاهِ کوچک داشتم که آرم سپاه هم داشت. چندبار لباس سپاهم را در دبستان هم پوشیدم. یک جورهایی با این لباس پُز می دادم. سالها بعد در دوره دبیرستان هم اورکت خاکی بابا را که پاسدارها و بسیجی ها در آن سالها می پوشیدند و چندجایش مندرس هم شده بود، برمی داشتم و در مدرسه می پوشیدم.

آنطور که یادم هست و مادرم هم تعریف می کند، در مجموع پسر درس خوان و کم درد سری بوده ام. هر پنج سال دبستان را در «دبستان شاهد شهید اشرفی اصفهانی» درس خواندم. در دوره دبستان (و همینطور تا اواسط دوره دبیرستان) از همه بیشتر از ریاضی می ترسیدم. قبول کرده بودم ریاضیاتم خوب نیست. هنوز هم صورت یکی از مساله های ریاضی دبستان که هرچقدر مامان و بابا توضیح می دادند، باز نمی فهمیدمش یادم هست. یک چیزی در این مایه ها بود که اگر برای وزن کردن یک هندوانه، یک وزنه مثلا 5 کیلویی در کفه مقابل هندوانه بگذاریم و یک وزنه کوچک 250 گرمی هم در همان کفه هندوانه و در کنار آن بگذاریم، وزن هندوانه چقدر است؟ نمی فهمیدم آن وزنه 250 گرمی چرا لازم بود، یعنی فکرم می رفت سراغ اینکه چرا اصلا هندوانه فروش این کار را می کند. واقعا نمی فهمیدم و ذهنم پیچ می خورد…

اسم معلم های دبستانم هم یادم هست. کلاس اول: خانم آداب، کلاس دوم: خانم نقیب، کلاس سوم: خانم رضایی (یا رضا پور یا رضا زاده) و کلاس چهارم و پنجم هم آقای نوری. با اینکه در مجموع درس خوان و حرف گوش کن بودم، در کلّ دوره دبستانم حتی یک معدل 20 هم نداشتم. همیشه یک چیزی بود که 19 یا 18 بشود. یادم هست بعدها که یک چیزهایی را می فهمیدم، بابا به شوخی می گفت پسر! اگر 20 نمی گیری، 18 بگیر. 19 نگیر. از 19 زیاد خوشش نمی آمد.;)

مهر 1373، مدرسه راهنمایی مفید

این، اول دوران نوجوانی و شروع دوره ای 7 ساله بود که به نظرم اثرات بسیار ماندگار و پررنگی داشته است. هنوز فکر می کنم دوستی ام با صمیمی ترین دوستان دوره های بعد، به سختی به پای رفاقت های عمیق دوره نوجوانی در مدرسه راهنمایی و دبیرستان مفید می رسد.

مفید، هم امتحان ورودی (علمی) داشت، هم مصاحبه. از همان اول خنثی نبود و رنگ و بویی بیشتر مذهبی و کمتر سیاسی داشت، یا لااقل من در آن سالها درکش نمی کردم. یادم هست آقای «عسکریان» – از فارغ التحصیلان دبیرستان مفید و جانباز سالهای جنگ – که بعدها معلّمَم هم شد، به طور جداگانه با من و بابا مصاحبه کرد. انگار در حرف هایشان با بابا، دوست مشترکی از سالهای جنگ هم پیدا کرده بودند. احوالات و حرف ها و مواضع امروز معلم آن سالها که حالا در مالزی زندگی می کند، و البته معلمین دیگری که حالا در انگلستان و کانادا و بقیه جاها هستند، برایم جالب است و عبرت آموز. به هرحال از سامانه چندلایه ورود به مجموعه مفید به سلامت گذشتم! سال بعد از آن، سبحان هم قبول شد.  سه سال بعد، علی (پسر عمه ام) و شش سال بعد هم محمد جواد (برادر کوچک ترم) قبول شدند. فقط من تا آخر دوره دبیرستان در مفید ماندم. بقیه یا در آزمون دبیرستان قبول نشدند، یا نخواستند بمانند.

جوّ آن سالهای مفید با حالا کمی فرق داشت. مرزبندی های سیاسی اینقدر پررنگ نبود یا اگر بود، عملکرد کادر مدرسه به شکلی نبود که دانش آموز ها متوجه جهت گیری های سیاسی بشوند. معلم ها هم کمتر از نظر سیاسی یکدست بودند و اینها چیزهایی هستند که فکر می کنم حالا تغییر کرده اند. ما بیستمین دوره ورودی به مجموعه مفید بودیم. از مدرسه راهنمایی مفید، بیشتر بازیهایمان در حیاط مدرسه و اردوها و مسابقه های قرآن و برنامه های تابستان یادم مانده. دوره دبیرستان اما مهمتر بود. هر سال در دبیرستان یک هفته تحت عنوان «هفته شهداء»، اختصاص داشت به معرفی و نقل خاطراتی از حدود 60 شهید دبیرستان مفید ( شاید حدود 2 ساعت در روز) که یا از زبان فارغ التحصیلان هم دوره ای شهدا بود و یا از زبان مهمانان مراسم که از رزمنده ها یا بعضا فرماندهان جنگ بودند. اگر اشتباه نکنم، یکبار «حاج علی فضلی» هم آمد و صحبت کرد. چیزی که در این سالها دیگر تقریبا محال است در دبیرستان مفید اتفاق بیفتد! در همان هفته، هر سال نمایشگاه شهدا هم داشتیم که گروههای زیادی از بچه های دوره های مختلف در راه اندازی آن مشارکت فعّال داشتند. روز آخر هفته شهدا هم که پنجشنبه بود، تقریبا همه کادر دبیرستان به همراه بچه ها می رفتند بهشت زهرا بر سر مزار شهدا.

 آقای عسکریان

انتخابات دوم خرداد 76 که شد، من سال اول دبیرستان بودم و برای اولین بار رای دادم. بازیهایمان در زنگهای تفریح دوره راهنمایی، کم کم تبدیل شد به بحث ها و حرف های سیاسیمان در زنگ های تفریح دبیرستان. بچه ها – و از جمله خود من – از تفکر غالب در خانواده هایشان دفاع می کردند. در آن سالهای دبیرستان و در اثر آشنایی های نسبی با خانواده دوستان هم دوره ای در خلال جلسات هفتگی و سخنران های دعوت شده به جلسات، کم کم مرزبندی های درون مفید برایمان روشن تر می شد. مثلا یادم هست که سخنران جلسه هفتگی خانه یکی از بچه ها، حالا یا در سالهای دبیرستان یا بعد ار فارغ التحصیلیمان، یک سال «سید مصطفی تاجزاده» بود و یک سال هم «سید محمد صدر». داستان کوی دانشگاه در تیرماه 78 هم بحث های خودش را به دبیرستان آورد. البته آن سالها هنوز مدیریت مجموعه صراحتا ابراز موضع سیاسی نمی کرد. حالا اما شرایط دبیرستان هم به تبع شرایط سیاسی این یکی دو سال، خیلی فرق کرده است.

مفید، مثل هر مجموعه دیگری هم نکات مثبت داشت، هم نکات منفی. من هنوز فلسفه بعضی از قواعد به نظر خشک آن روزهای مفید را نفهمیده ام. البته مطمئن نیستم در این چند سال اخیر هم همان روش ها را دارند یا نه. اما در کنار سخت گیری های دبیرستان، محسّناتی هم بود ، مثل جو مذهبی یا دوستی های عمیق بین بچه ها که دبیرستان نقش مهمی در تقویت آنها داشت و یا بزرگداشت یاد شهدا. این موارد مثبت درمجموع باعث می شوند من از اینکه هفت سال در مفید بوده ام، راضی باشم، هرچند نگاه سیاسی غالب در آن را نمی پسندم.

تا آخر دوره دبیرستان و پیش دانشگاهی در همان دبیرستان مفید ماندم، یعنی شدم یک مفیدی تمام عیار! بعد از پیش دانشگاهی هم مثل همه در کنکور شرکت کردم و با رتبه ای که آوردم، 1338 در منطقه یک، سال 79 در رشته مهندسی  صنایع دانشگاه امیرکبیر قبول شدم و از اینکه چنین نتیجه ای گرفته بودم، خیلی خوشحال بودم. با اینکه از بودن در محیط دانشگاه امیر کبیر، آنهم در سالهای 79 تا 84 که پر بود از تنش و تریبون آزاد و …، خوشحال بودم، اما بجز یکی دو نفر، کمتر دوستانی مثل رفقای دوره دبیرستان پیدا کردم. جو غالب هم دوره ای هایمان در دانشکده و اردوها و دوستی هایشان خیلی مناسب احوالات من نبود.

مهر 1383، تهران …

نامزدی، عقد و چند ماه بعد هم مراسم عروسی. هنوز دوره کارشناسی تمام نشده بود که ازدواج کردم و یکی دو هفته بعد از ازدواج، نتایج کنکور کارشناسی ارشد اعلام شد. نتیجه خوبی بود و در روزهای اول زندگی مشترک خیلی چسبید، کارشناسی ارشد مهندسی صنایع دانشگاه شریف. هرچند به دلیل تغییر کردن قوانین معافیت از خدمت سربازی آنطور که انتظارش را داشتیم، منجر به معافیتم نشد، اما زمینه ادامه تحصیل برای مقطع دکترا در خارج از کشور را فراهم کرد. معافیت از خدمت هم البته چند سال بعد جور شد، به شکلی که اصلا آن موقع فکرش را هم نمی کردم.

ازدواج، انگار بیشتر چسباندمان به زندگی. بعد از چندبار جا عوض کردن، در دفتر مرکزی شرکت کاله در تهران مشغول به کار شدم و تا قبل از سفرمان برای ادامه تحصیل، همانجا ماندم. آن اواخر البته کار در آنجا راضیم نمی کرد، اما در مجموع تجربیات خوبی از آن چند سال دارم.

چندماه قبل از سفر به کانادا هم خدا «علی» را بهمان داد. شیرینی خاطره روزی که در بیمارستان خاتم الانبیاء (ص) بغلش کردم و اذان و اقامه در گوشش خواندم، بعید می دانم دیگر تکرار شود. خوشی آن روزها البته کمتر از دو ماه بعد با تلخی های انتخابات سال 88، کمی کمرنگ شد. انگار خاصیت امتحان های سخت در زندگی این است که رابطه های قبلی شخم بخورند و ارتباطات جدید بین آدم ها شکل بگیرند. سختی آن سال هم برای همین «امتحان سخت بودن» آن بود. هزینه داشت برای همه، اما باعث شد دوستانم را و مهمتر از آن خودم را بیشتر بشناسم.
بعد هم که آمدیم اینجا، یعنی کانادا، که مثلا درس بخوانم و دکتر بشوم. رشته ام از مهندسی صنایع به مهندسی معدن تغییر کرد و در گروه یک استاد ایرانی که او هم در دوره ای امیرکبیری بوده و در کنار چند دوست ایرانی دیگر که اتفاقا یکی از آنها هم امیرکبیری است، مشغول به تحقیق (واقعا؟) و کار شده ام. تجربه کردن زندگی و تحصیل در خارج از کشور و دوستی با رفقای خوب اینجا چیزی است که در کنار بقیه مشکلات زندگی در غربت، از آمدن پشیمانم نکرده است. البته در این چندسال هرچه گذشته، به دلایل فلسفی و عاطفی بیشتر به این نتیجه رسیده ام که جای زندگی و کارکردنمان، ایران است نه اینجا و مصمم تر شده ام که برگردم. برای همین خیلی دوست ندارم پایه های زندگیم را در اینجا محکم کنم. اگر خدا بخواهد و کمکم کند البته …

علی حالا علی کم کم سه ساله می شود و به یمن سه ماه مهد کودکی که رفته و دی وی دی های آموزشی که روزانه مادرش برای تقویت مهارت های حرف زدن و برقراری ارتباط برایش می گذارد، کلمه های انگلیسی ای که می گوید بیشتر از فارسی هاست.

پسر کوچک بهمن 1360 هم دو ماهی هست که آزمون جامع دکترایش را در دانشگاه آلبرتا داده و دارد روی تِزِ دکترایش که معجونی از مهندسی معدن و مهندسی صنایع با چاشنی محیط زیست است کار می کند. حالا پیشانیش هر روز بلندتر می شود – این را ما که داریم موهایمان را از دست می دهیم، برای دلخوشی خودمان ساخته ایم! – و چند موی سفید در صورتش دارد. خودش را در حرف ها و دلبستگی هایش «آرمانگرا» می یابد و دلبسته به فضای خوش کشورش در دهه اول عمر. بعضی وقت ها به خودش اتهام «یک دندگی» و «تغییرناپذیری در باورها و عقاید» می زند و اینکه شاید اینها برایش در این سنّ و سال هنوز زود باشد.

خاصیت آدمیزاد، البته از نوع غیر مُهذّّبش مثل ما، این است که بدی هایش را از یاد می برد و یک جورهایی در جایی بلند می نشیند و از آن بالا به داشته هایش و خاطره هایش نگاه می کند و می خواهد به بقیه بگوید «ما که مائیم اینجوری ها هستیم…!». خدا هم اما کتابی دارد که به موازات وقایع نگاری «ما» که بعضا جهت دار است و همراهِ ملاحظه کاری، بدون رودربایستی و با مستنداتی که مو لای درزش هم نمی رود در آن می نگارد. خدا کند روزی که آن کتاب در مقابل چشم همه باز می شود، سرِ پسرکِ بهمنِ شصت بالا باشد و رویش سفید.

بهمن 1390، کانادا

Read Full Post »

قول سدید

بِسْمِ اللَّـهِ الرَّ‌حْمَـٰنِ الرَّ‌حِيمِ

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّـهَ وَقُولُوا قَوْلًا سَدِيدًا. يُصْلِحْ لَكُمْ أَعْمَالَكُمْ وَيَغْفِرْ‌ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ ۗ وَمَن يُطِعِ اللَّـهَ وَرَ‌سُولَهُ فَقَدْ فَازَ فَوْزًا عَظِيمًا (الاحزاب، 70 و 71)

همین جمعه 14 بهمن 1390، با فاصله چند ساعت بعد از ایراد خطبه ها در تهران خطبه اول را کامل گوش کردم (خطبه دوم، خلاصه همان خطبه اول بود به زبان عربی) و از ته دل خدا را به خاطر نعمت وجود چنین مردی در این عصر و در آن جغرافیا شکر کردم. و خدا را شکر کردم که در طوفان حوادث این سالها، با همه این فراز و نشیب ها، دست دلمان را به جای خوبی بند کرده است.

رَ‌بَّنَا أَفْرِ‌غْ عَلَيْنَا صَبْرً‌ا وَثَبِّتْ أَقْدَامَنَا وَانصُرْ‌نَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِ‌ينَ…

قول سدید

«ما خودكم‌بينى داشتيم؛ فكر مي كرديم نه كار علمى از ما برمى‌آيد، نه كار سياسى از ما برمى‌آيد، نه كار عظيم نظامى از ما برمى‌آيد. ما فكر مي كرديم يك ملت ضعيفى هستيم؛ اين را به ما تلقين كرده بودند، تزريق كرده بودند. انقلاب اين را از ملت گرفت، به جاى آن، اعتماد به نفس ملى به ما داد… ما پيشرفتهائى داشتيم، ضعفها و نقصهائى هم داشتيم. پيشرفتهامان را بايد بشناسيم، ضعفهامان را هم بايد بشناسيم. اگر ضعفهاى خودمان را پنهان كنيم، نشناسيم، تجاهل كنيم، اين ضعفها خواهد ماند، نهادينه خواهد شد؛ برطرف نخواهد شد. همه‌ى نقاط قوّت و ضعف را بايد بدانيم.  نقاط مثبت و منفى هر دو هست، افت و خيز هست، اما حركت ادامه داشته است؛ اين مهم است. جوانهاى عزيز ما بدانند…

مهمترين نقطه‌ى قوّت ما در اين سى و دو سه سال عبارت است از غلبه‌ى بر چالشها؛ اين خيلى مهم است. ما يك ملتى نبوديم كه سرمان را پائين بيندازيم، راهمان را برويم، كسى به ما كارى نداشته باشد؛ نه، از روز اول قدرتهاى مجهز جهانى، مسلطين جهانى با ما كار داشتند؛ بناى بر اذيت گذاشتند، بناى بر مانع‌تراشى گذاشتند… ما تا امروز بر همه‌ى اين چالشها غلبه پيدا كرده‌ايم؛ يعنى هيچكدام از اين چالشها نتوانسته است ملت ما و انقلاب ما را پشيمان كند، به زانو دربياورد؛ ما بحمدالله راهمان را با قامت استوار ادامه داده‌ايم. اين مهمترين نقطه‌ى قوّت ماست… يك نقطه‌ى قوّت ديگر در اين مدت، گسترش خدمات به ملت است، كماً و كيفاً. اين خدمات نه با گذشته‌ى نزديك قبل از انقلاب، بلكه با گذشته‌هاى دوردست هم قابل مقايسه نيست… نقطه‌ى قوّت ديگر، پيشرفت علمى است. عزيزان من! اين پيشرفت علمى را دست‌كم نگيريد…  اينهائى كه من عرض ميكنم، رجزخوانى نيست؛ اين گواهىِ مراكز علمى معتبر دنياست. آنها ميگويند سريع‌ترين رشد علمى در همه‌ى دنيا در اين سالها، در ايران اتفاق افتاده است… يكى ديگر از نقاط قوّت ما در اين مدت، انتقال ارزشهاى انقلاب به نسل دوم و سوم بود. امروز شما جوانها را نگاه مي كنيد، مى‌بينيد اين ارزشها را دريافت كرده‌اند. همين شهيد عزيز اخير ما، مصطفى احمدى روشن – شهيدى كه شهادتش دل ما را سوزاند – يا آن شهيد جوان قبلى، شهيد رضائى‌نژاد، كه اوائل امسال به شهادت رسيد، اينها دو تا جوان، دانشمند، سى و دو سه ساله بودند؛ امام را درك نكردند، جنگ را درك نكردند، دوران انقلاب را درك نكردند، اما اينجور با شجاعت، با شهامت درس مي خوانند، تحصيلات مي كنند، مقامات عالى را طى ميكنند؛ مي دانند و مي فهمند هم كه مورد تهديدند، اما مي روند؛ اين خيلى مهم است، اين ارزش است… يكى ديگر از نقاط مثبت ما در اين مدت، ارتقاء جهش‌وار در اثرگذارى در مسائل عمده‌ى منطقه و مسائل جهان است… يكى ديگر از نقاط قوّت ما، بنيه‌ى قوى و ساخت محكم كشور و نظام در مواجهه‌ى با دشمنى‌هاست. ما در مقابل دشمنى‌ها مضطرب نمي شويم، نگران نمي شويم، دغدغه پيدا نمي كنيم. بنيه‌ى نظام و بنيه‌ى كشور، بنيه‌ى مستحكمى است…

ما البته ضعفهائى هم داريم؛ اين ضعفها را بايستى از بين ببريم…

اولين ضعف ما گرايش به دنياطلبى بود كه گريبان بعضى از ماها را گرفت. بعضى از ما مسئولين دچار دنياطلبى شديم، دچار ماديگرائى شديم… ما امروز متأسفانه دچار اسراف و مصرف‌زدگى هستيم. من بارها اين را عرض كرده‌ام، باز هم عرض مي كنم؛ اين خطر است در راه ما. مصرف‌زدگى را بايد كم كنيم، حرص به متاع و كالاى دنيا را بايد كم كنيم… يكى ديگر از ضعفهاى ما اين است كه ما به موازات علم، به موازات پيشرفتهاى علمى، پيشرفت اخلاقى و تزكيه‌ى اخلاقى و نفسى پيدا نكرده‌ايم؛ اين عقب‌ماندگى است. البته امروز در مقايسه‌ى با قبل از انقلاب، بمراتب و مراتب بهتر است – در اين هيچ شكى نيست – اما بايد پيشرفت مي كرديم… در عدالت اجتماعى هنوز به نقطه‌ى مورد نظر اسلام – كه آرزوى خود ما بوده است – نرسيده‌ايم؛ اين هم از نقطه‌ضعفهاى ماست. اين ضعفها را بايستى جبران كنيم. اينها ضعفهائى است كه نمي شود از آنها گذشت.

خب، به نظر من كارهائى كه بايد انجام بگيرد براى اينكه اين ضعفها برطرف شود، در درجه‌ى اول اين نگاه به آينده است؛ در درجه‌ى اول مسئوليت‌پذيرى ماهاست. همه‌ى ما بايد احساس مسئوليت كنيم؛ بخصوص مسئولين كشور و خدمتگزاران مردم بايد احساس مسئوليت كنند. تقصيرها را گردن هم نيندازيم… وظائف همه معلوم است. رهبرى مسئوليت دارد، دولت مسئوليت دارد، مجلس مسئوليت دارد، قوه‌ى قضائيه مسئوليت دارد، نيروهاى نظامى مسئوليت دارند، دستگاه‌هاى اجرائى هر كدام مسئوليتهائى دارند؛ به گردن هم نيندازيم. اشكالى به وجود مى‌آيد، متوجه رهبرى است؛ رهبرى متواضعانه قبول كند كه اين اشكال متوجه اوست و سعى كند آن را برطرف كند. اين يكى از اساسى‌ترين كارهاست… كار اصلى ديگر اين است كه از ارزشهاى اصولى نبايد غافل شد. سرگرم مسائل فرعى و فروع نشويم، از اصول غافل بمانيم… حفظ اتحاد و همدلى، يكى ديگر از وظائف ماست. بارها عرض كرده‌ايم كه بين مسئولين بايد اتحاد و همدلى باشد. سه قوه و ديگران بايد با هم همدل باشند، همگام باشند، همدست باشند؛ ولو يك جاهائى اختلاف نظرهائى دارند… يكى از كارهاى اصلى كه بايد انجام بدهيم و همه بايد به آن توجه داشته باشيم، اين است كه فريب لبخند دشمن و وعده‌هاى دروغ جبهه‌ى دشمن را نخوريم. در اين سى سال، تجربه هم پيدا كرده‌ايم… همين اظهاراتى كه آمريكائى‌ها كردند، رئيس جمهور آمريكا كرد؛ نامه‌اى كه به ما نوشت، جوابى كه ما داديم؛ بعد عكس‌العمل و اقدامى كه آنها با مضمون آن نامه‌ها كردند. اينها يك روزى در اختيار افكار عمومى دنيا – آن وقتى كه لازم باشد – قرار خواهد گرفت؛ خواهند ديد كه اينها چه جورى‌اند، حرفشان چقدر اهميت و ارزش دارد، وعده‌شان چقدر ارزش دارد… يكى هم پرهيز از تنبلى و كم‌كارى است. كسالت، كم‌كارى و تنبلى، يك انسان را، يك خانواده را، يك كشور و يك ملت را تباه ميكند. همه بايد كار كنند؛ كار جهادى.

 اما مسائل منطقه و جهان…

حكام بحرين ادعا كردند كه ايران در قضاياى بحرين دخالت مي كند. اين دروغ است. نه، ما دخالت نمي كنيم. ما آنجائى كه دخالت كنيم، صريح مي گوئيم. ما در قضاياى ضديت با اسرائيل دخالت كرديم؛ نتيجه‌اش هم پيروزى جنگ سى و سه روزه و پيروزى جنگ بيست و دو روزه بود. بعد از اين هم هر جا هر ملتى، هر گروهى با رژيم صهيونيستى مبارزه كند، مقابله كند، ما پشت سرش هستيم و كمكش مي كنيم و هيچ ابائى هم از گفتن اين حرف نداريم. اين حقيقت و واقعيت است…ما اگر در بحرين دخالت مي كرديم، اوضاع در بحرين جور ديگرى مي شد!… تهديد كردند: تحريمهاى فلج‌كننده، تحريمهاى دردآور! هى گفتند، گفتند. اين تحريمها از دو جهت به نفع ماست: اولاً وقتى ما تحريم بشويم، به استعداد و ظرفيت داخلى رو مى‌آوريم، از داخل رشد مي كنيم؛ همچنان كه در اين سى سال اين مسئله اتفاق افتاده است… پس هرچه ما را تحريم مي كنند، ما به ظرفيت داخلى خودمان متوجه مي شويم و رو مى‌آوريم و اين ظرفيت و استعداد روزبه‌روز مثل چشمه‌ى جوشانى شكوفا مي شود. پس اين تحريم به نفع ماست… جهت دومى كه اين تحريمها به نفع ماست، اين است كه اينها همين طور مرتباً در تبليغاتشان مي گويند ما اين تحريمها را مي خواهيم بر ايران اعمال كنيم تا ايران را وادار به عقب‌نشينى كنيم؛ حالا مثلاً در قضيه‌ى هسته‌اى. پس همه‌ى دنيا فهميدند كه اين تحريمها براى فشار بر ايران، براى عقب‌نشينى در قضيه‌ى هسته‌اى و قضاياى ديگر است. خب، وقتى ما عقب‌نشينى نكرديم، چه اتفاقى مى‌افتد؟ اين تحريمها براى اين است كه ايران را وادار به عقب‌نشينى كنند، ايران هم كه عقب‌نشينى نخواهد كرد؛ نتيجه اين مي شود كه هيبت غرب و هيبت تهديدهاى غرب در چشم اين ملتهاى منطقه كه قيام كردند، مي شكند و عزت ملت ايران و قدرت ملت ايران در چشم اينها زياد مي شود؛ و اين به نفع ماست. بنابراين، اين تحريمها براى ضربه زدن به ماست، اما از اين دو جهتى كه عرض كردم، در واقع خدمت به ماست…
يك جمله هم راجع به اين تهديدهاى آمريكا عرض بكنيم. مرتباً تهديد مي كنند؛ تهديد به اين زبان: همه‌ى گزينه‌ها روى ميز است! يعنى حتّى گزينه‌ى جنگ. اين، تهديد به جنگ است با اين زبان. خب، اين تهديد به جنگ، به ضرر آمريكاست؛ خود جنگ، ده برابر به ضرر آمريكاست. چرا اين تهديدها به ضرر آمريكاست؟ به خاطر اينكه خود اين تهديدها نشان‌دهنده‌ى عجز آمريكا از مقابله‌ى منطقى و مقابله‌ى گفتمانى است؛ يك گفتمانى در مقابل گفتمان جمهورى اسلامى ندارند؛ نمي توانند در ميدان مقابله‌ى فكرى و منطقى، براى خودشان غلبه‌اى ايجاد كنند؛ مجبور مي شوند توسل به زور و تشبث به زور بكنند. اين معنايش اين است كه آمريكا جز زور، هيچ منطقى ندارد؛ جز خونريزى، هيچ راهى براى پيشبرد خود ندارد. اين، اعتبار آمريكا را بيش از آنچه كه تاكنون شكسته است، در چشم ملتها و در چشم ملت خودش خواهد شكست؛ اين همان چيزى است كه سرنوشت رژيمها را معين مي كند. آن رژيمى، آن نظامى كه اعتبارش در چشم مردم خودش بشكند، سرنوشتش معلوم است… البته آنها و ديگران بدانند – مي دانند هم – كه ما هم در برابر تهديد به جنگ و تهديد به تحريم نفتى، تهديدهائى داريم كه در وقت خودش، آن وقتى كه لازم باشد، ان‌شاءاللَّه اعمال خواهد شد.
 درباره‌ى انتخابات هم من چند جمله‌اى عرض بكنم. برادران و خواهران عزيز! ملت عزيز ايران! انتخابات مصونيت‌بخش به كشور است. آن چيزى كه هيبت اين ملت را حفظ مي كند، قدرت معنوى او را به رخ دشمنان مي كشاند و آنها را از تعرض منع مي كند و مي ترساند، حضور مردمى است؛ كه يكى از مظاهرش همين انتخابات است… خب، اين مجلس را كى مي تواند تشكيل بدهد، جز مردم؟ دشمن اين را نمي خواهد. الان دو سه ماه است بوقهاى تبليغاتى دشمن دارند تلاش مي كنند كه مردم را نااميد و مأيوس كنند تا در انتخابات شركت نكنند؛ بعضى هم در داخل بدون اينكه بفهمند چه كار دارند مي كنند، متأسفانه با آنها همصدا مي شوند! آنها مغرضند، اينها غافلند. مسائل كوچك را نبايد بزرگ كرد. نبايد القاء بحران كرد. سعى مي كنند با هزار وسيله اثبات كنند كه در ايران بحران هست. چه بحرانى؟ كدام بحران؟ كشورِ آرام، ملتِ قوى، بانشاط؛ اين همه كار از سوى دستگاه‌هاى گوناگون، از سوى آحاد مردم در اين كشور دارد انجام مي گيرد. به توفيق پروردگار، امنيت كامل برقرار است. دستگاه‌ها با همديگر همكارى داشته باشند. اگر همكارى بكنند، كارها خيلى بهتر هم خواهد شد. دشمن اين را نمي خواهد…»
پی نوشت:
1. بریده متن ها را از خامنه ای دات آی آر آورده ام.
2. بعد از گوش کردن خطبه ها، سری به فیس بوک و از آنجا به بی بی سی فارسی زدم. گزارش تصویری و تحلیل 2 دقیقه و 43 ثانیه ای بی بی سی به نظرم شنیدن دارد و گواه تلخکامی رسانه استعمار پیر و پیروان نادانش از زهر کلام رهبر انقلاب است. هرچند فیلتر است!، اما آنها که فیلتر را دور می زنند، اینجا می توانند ببینند.

Read Full Post »

کلمه سواء

این یادداشت کوتاه در پاسخ به دعوت دوستی در «آئین مدارا» نوشته می شود. عطف به مباحثات قبلیمان و شناخت نسبی پیش زمینه های فکری او، و چون موضوع برای خودم هم نسبتا مهم است، دعوتش را قبول کردم. شاید مساله ای که دوستمان طرح کرده، بیشتر معطوف به اتفاقات نسبتا پرشتاب اجتماعی و سیاسی دوسال اخیر باشد و ظاهرا یکی از همین سری اتفاقات و حواشی آن، بهانه نوشتن متن بوده است:

«شاید فکر درباره‌ی این موضوع، اگرچه که چیز جدیدی نیست و شاید از دو سال پیش کم و بیش به آن فکر می‌کنم، اما حدود چهل روز پیش به‌طور جدی ذهنم را درگیر کرد. آن وقتی که پس از فوت […] مرحوم هدی صابر، دوستی در جایی نوشته‌بود…»

هرچند در بخشهایی از مطلبی که او نوشته با هم اختلاف نظر داریم، اما مبنای این نوشته، بیشتر آن دغدغه مشترک است، نه آن موارد مورد اختلاف.

شاید خیلی منطقی نباشد که حوزه مسائل سیاسی و اجتماعی را از هم جدا بدانیم، اما من ترجیح می دهم بیشتر به جنبه های اجتماعی موضوع بپردازم تا جنبه های سیاسی آن. دعواهای سیاسی، شدیدتر از دوسال اخیر در دوره های قبلی هم در جریان بوده اند. مساله مهمتر که بیشتر باید مورد توجه باشد، اختلافات، دودستگی ها و چند دستگی های اجتماعی است. موضوع منحصر به دوسال اخیر هم نیست و اتفاقی که افتاده است، صرفا این بوده که آن اختلافات عمیق تر [عقیدتی] بیشتر فرصت ظهور پیدا کرده اند. با این مقدمه و نظر به اینکه قرار نیست در اینجا حرفی از سیاست و موضوعات فعلی مطرح در آن باشد، فکر می کنم می شود و باید در بعد روابط اجتماعی، به منظور رفع کدورتها و پر کردن شکافهای به وجود آمده تلاش کرد.

مساله اولی که در آئین مدارا هم به آن اشاره شده، به نظرم پرهیز از آن نگاه سیاه و سفید به آدمها، گروهها و عملکردهایشان است. ظاهرا اینطور است که به غیر از 14 نفری که ما معصوم می دانیمشان، کسی مطلقا سفید نیست. از طرف دیگر، می شود رگه هایی از درستی در حرف و عمل دوطرف ماجرا پیدا کرد که مانع از سیاهی مطلق آنها شود. هنر این است (و این بود) که در بحث ها و تحلیل هایمان، این مساله را عملا درنظر داشته باشیم. باید در عمل بپذیریم رواج تفکر غلطی مثل «مشی موسوی – شیوه فرعونی» از یک طرف و «وابسته دانستن هر نوع اعتراض به بیگانه» از طرف دیگر، منجر به توسعه پیدا کردن همین شرایط نامناسب فعلی می شود.

مساله دوم، هنر همزیستی مسالمت آمیز است. ظاهرا قرار نیست همه با هم همنظر باشند. این را همه اتفاقات و اخبار روزمره و واکنشهای ما به آنها اثبات کرده و می کند. به جای تلاش بعضا بیهوده در جهت همسو کردن نظر دیگران با خودمان، بهتر است تمرین کنیم که در صورت وجود حداقل اشتراکات لازم، همدیگر را همینطور که هستیم، بپذیریم و در حیطه آن اشتراکات با هم تعامل داشته باشیم. تا آنجا که می دانم و تا همان حدودی که با بعضی از دوستان و نزدیکان در نزدیک به دو سال اخیر در محیط اینجا در ارتباط بوده ام و حرف زده ایم، اختلاف نظرات و عقاید در حوزه مسائل اخیر کم نیست. این را می شود از طرق مختلفی هم فهمید، مثل علایق و فعالیتهای افراد در محیط های مجازی. با اینحال، تجربه هایی نظیر مراسم مذهبی سالیانه، جلسات هفتگی قرآن و کلا جمع شدن های دوره ای حول مشترکات عموما فرهنگی و مذهبی، نشان داده اند که می شود آن نظرات و ایده های اختلافی را فعلا کنار گذاشت و از فرصت بودن در کنار دیگران بهره برد. (البته این را می دانم که بخشی از این زندگی مسالمت آمیز در اینجا، به خاطر بودن در این محیط و عملا مجبور شدنمان به چشم پوشی از بعضی اختلافات است. راستش چون این شرایط در داخل کشور به این شکل مهیا نیست، عملی کردن این ایده ها هم شاید به این راحتی نباشد. اما فکر می کنم همین روش می تواند مبنای تلاش هایمان در جهت پرکردن فاصله ها باشد.)

خداوند به پیامبرش دستور می دهد  اهل کتاب را که البته با کفار متفاوتند و معتقد به مبنای رسالت و وجود قادر متعالند، به وحدت حول مشترکات دعوت کند، یعنی به «کلمه سواء». تازه آن هم بعد از بحث اختلاف برانگیزی مثل داستان تولد و رسالت مسیح (ع) و نفی تفکر مرکزی مسیحیت در آن باب:

قُلْ يَا أَهْلَ الْكِتَابِ تَعَالَوْا إِلَىٰ كَلِمَةٍ سَوَاءٍ بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمْ

أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا اللَّـهَ وَلَا نُشْرِ‌كَ بِهِ شَيْئًا وَلَا يَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضًا أَرْ‌بَابًا مِّن دُونِ اللَّـهِ

فَإِن تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُونَ

آل عمران، آیه 64

Read Full Post »

من آقای محمدرضا زائری را نمی شناختم، هنوز هم خیلی احوالاتش را نمی دانم. اما اینها را او  در نمایندگی مجاز نوشته و به نظرم، خوب. متن اصلی کمی طولانی است، اما به نظرم ارزش خواندن دارد.

«… کسی باید بیاید و بگوید اصلا ولی فقیه چه کار به زن و بچه مردم دارد ؟ کسی که خودش و زندگی اش را فدای کشور و مردمش کرده و یک تنه مقابل یک دنیا ایستاده ، کسی که نگذاشته یک وجب از خاک این کشور را کسی غارت کند ، کسی که با همه مشکلات پای پیشرفت حیرت آور علمی این کشور ایستاده و عزت و آبروی این مردم را در دنیا خریده ، کسی که از بالای سرش روسیه و اسراییل و از پایین پایش شیخک های عرب و از راست و چپش آمریکا در افغانستان و عراق شب و روز مشغول تهدید و معرکه گیری اند و در همین حال در داخل هم با جماعتی کودک مزاج روبروست که هم از آنها خنجر می خورد و هم باید لبخند بزند و تحویلشان بگیرد چه کار به زن مردم دارد ؟»

ولی فقیه...

«… مصیبت این است که از افقی چنین متعالی به جایی می رسیم که کار می افتد دست آقای مثلا قاضی ! مرتضوی که در جریان دادگاه خودم صراحتا می گفت دروغ بنویس و بگو مرا خط می داده اند تا کارت را درست کنم و می خواست این طوری توطئه بیگانگان را شناسایی و کشف کند و یا مسئولیت تببین مفهومی متعالی مثل ولایت فقیه بر عهده کسانی قرار می گیرد که عظمت ولی فقیه را در نقل قول یک خانم قابله ارزیابی کنند و همین طور بگیر تا همه کسانی که خواسته و ناخواسته حرف هایشان ، دیدگاهشان ، طرز فکرشان می شود خوراک یوتیوب و فیسبوک و بالاترین و نقل قول مجلس و محفل و تاکسی و اتوبوس ! و تقصیر از ملت است نه ، از ماست که بر ماست .»

«… قاضی هر کار بکند بالاخره یک طرف دعوا ناراضی خواهد بود مگر اینکه قضاوت را کنار بگذارد . مشکل این است که خیلی وقت ها ما در فضای ذهنی زندگی و فکر می کنیم نه واقعیت . چند سال پیش خانم میانسالی جوانش را آورده بود که حاج آقا این پسر سی سالش شده هنوز زن نگرفته ، هر کسی را پیدا می کنیم نمی پسندد و یک عیبی رویش می گذارد ،‌به پسر نگاهی کردم و گفتم : من می دانم مشکلش چیست ، او جنیفر لوپزی می خواهد که نماز شب بخواند ! پسر زد زیر خند و مادر با تعجب منتظر بود که آدرس طرف را بدهم کار را به خیر و خوشی تمام کند ! بعد به او گفتم پسر جان ، نمی شود که تو شب فیلم ببینی و صبح بروی خونه این و آن خواستگاری دنبال تصویرهای ذهنی ات بگردی ، غذای خوشمزه بخواهی طرف لباسش بوی قرمه سبزی می گیرد ، ادوکلون فرانسوی بخواهی باید ساندویچ بیرون را بخوری ، خانم دکتر بخواهی بچه ات را باید پرستار بزرگ کند ، بچه سالم و آرام و درست بخواهی زنت باید توی خانه بنشیند ،‌ یک کم از آن بالاها بیا پایین توی واقعیت ! این موضوع در همه جوانب زندگی ما صدق می کند . در فضای مجازی به هم فحش می دهیم و چهار تا خبر دروغ بر علیه هم می سازیم و دلمان را خوش می کنیم و بعد که به دنیای واقعی می آییم جریان مخالف نظام می بیند سی و دو سال است خیالبافی می کند و نظام همان نظام است و دولت همان دولت و از این طرف مسئولین نظام هم می بینند مشکلاتی که در اخبار دیشب گفته بودند همه اش دود شده و رفته هوا همچنان حل نشده باقی مانده است ! راه حل این است که به جای فکر کردن به آرزوهایمان کمی به واقعیت موجود فکر کنیم و بر اساس همین واقعیت بیاندیشیم . از امام موسى صدر که نازتر و خوشگل تر و بین المللی تر و امروزی تر و تسامح و تساهل تر که نداریم ، بی تعارف اگر امروز او ولی فقیه بود نباید رئیس قوه قضائیه تعیین می کرد ، نباید سخنرانی می کرد ، نباید در مقابل فتنه و توطئه می ایستاد ، نباید برای مقابله با حمله دشمن اسلحه بر می داشت ، حالا یک کم این ور تر یا یک کم آن ورتر ، قبول … ولی مثلا در مقابل اسرائیل توی لبنان گل دستش می گرفت یا این که نه ، می گفت : «سلاح عزت مردان است » ؟»

Read Full Post »

تسنیم

بعد از دریافت اسامی پیشنهادی اعضای انجمن و پس از چند ساعت بحث و بررسی جوانب مختلف عنوان های پیشنهادی، و با رای گیری جهت انتخاب عنوان از بین آن اسامی، تسنیم انتخاب شد. یعنی شد:

«انجمن فرهنگی و اسلامی ایرانیان ادمونتون – تسنیم«

انشاءالله به برکت این نام و آیه نورانی قرآن، جمعمان برایمان منشاء خیر و برکت باشد و جمع و گرم بماند…

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

إِنَّ الْأَبْرَارَ لَفِي نَعِيمٍ، عَلَى الْأَرَائِكِ يَنظُرُونَ، تَعْرِفُ فِي وُجُوهِهِمْ نَضْرَةَ النَّعِيمِ

يُسْقَوْنَ مِن رَّحِيقٍ مَّخْتُومٍ، خِتَامُهُ مِسْكٌ وَفِي ذَلِكَ فَلْيَتَنَافَسِ الْمُتَنَافِسُونَ

وَمِزَاجُهُ مِن تَسْنِيمٍ

عَيْنًا يَشْرَبُ بِهَا الْمُقَرَّبُونَ

سوره مبارکه مطففین، آیات 22 تا 28

پی نوشت:

دیروز در برنامه نوروز، «تسنیم» رسما معرفی شد و برحسب قرار قبلی، پیشنهاد دهندگان این عنوان -من و یکی از دوستان- هدیه گرفتیم.

Read Full Post »

امید

يَا بَنِيَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِن يُوسُفَ وَأَخِيهِ وَلَا تَيْأَسُوا مِن رَّوْحِ اللَّـهِ

إِنَّهُ لَا يَيْأَسُ مِن رَّوْحِ اللَّـهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْكَافِرُونَ ﴿٨٧﴾

فَلَمَّا دَخَلُوا عَلَيْهِ قَالُوا يَا أَيُّهَا الْعَزِيزُ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ وَجِئْنَا بِبِضَاعَةٍ مُّزْجَاةٍ

فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَيْنَا إِنَّ اللَّـهَ يَجْزِي الْمُتَصَدِّقِينَ ﴿٨٨﴾

سوره مبارکه یوسف،

بخشی از روایت زیبای محبت بین یوسف و پدر…

آغاز سال جدید با امیدواری وصف شده در آیه اول و زبان حال موصوف و دعای مستتر در آیه دوم …

Read Full Post »

مسیح

زمزمه های  سقوط دیکتاتور نادان لیبی، امید به رجعت مسیح شیعیان لبنان و ایضا ایران را دوچندان کرد.

کاش خبرهای خوشی در راه باشد…

امام موسی صدر

امام موسی صدر، سی و دو سال پیش، به دعوت رسمی سرهنگ قذافی و به عنوان میهمان او به لیبی سفر کرد. از آن سفر،دیگر کسی از او خبری ندارد.

Read Full Post »

Older Posts »