Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘یک کتاب خوب’ Category

لشکر خوبان

«در حالی که آب وضو از محاسنش می چکید، اذان می داد. لا اله الا الله را که گفت، چفیه اش را به کمر بست و با اطمینانی غریب گفت :»من دارم می رم شهید بشم. هرکی می خواد شهید بشه بیاد پشت سر من نماز بخونه!» وقتی مهدی قد قامت الصلوه را گفت، عباس محمدی و ابوالفضل یعقوبی هم پشت سرش ایستاده بودند و دیگر برای نفر چهارم [در سنگر] جا نبود. مهدی داوودی همان روز [عملیات والفجر 8]، ابوالفضل یعقوبی فردای آن روز و عباس محمدی مرداد سال 1366 در عملیت نصر 7 به شهادت رسیدند.» صفحه 349

«لشکر خوبان«، خاطرات مهدیقلی رضایی است که انتشارات سوره مهر پارسال چاپ کرده و حقا یکی دیگر از کتابهای خوب سوره مهر است، یکی از آنها که وقتی دست گرفتمشان، بی وقفه خواندم و خیلی زود تمامشان کردم. مثل پایی که جا ماند، نورالدین پسر ایران، بابا نظر، مهمان صخره ها، همپای صاعقه، دا،  خاطرات دسته یک و بقیه ای که قبل تر خوانده ام.

از بین همه اینها، لشکر خوبان و نورالدین، مربوطند به خاطرات دو رزمنده شلوغ کن، کله شقّ و در عین حال باصفای لشکر آذربایجان، لشکر عاشورا. خواندنشان خیلی در شناخت روحیات این «آذری های دوست داشتنی» کمکم کرد. وقتی با وجودِ داشتن زخمهای کاری و دردآور ماندگار، آنهم به دفعات متعدد، اشتیاقشان به ماندن در صحنه های سخت جنگ و آمادگیشان برای دادن هزینه های سنگین تر را می خوانی، غیرتشان را تحسین می کنی و به این فکر می کنی که خودت کجای کاری!

لشکر خوبان

لشکر خوبان یک ویژگی دیگر هم دارد و آنهم روایت کردن صحنه های پراضطراب، سخت، دردآور و درعین حال واقعی عقب نشینی های سال آخر جنگ است. با خواندن کتاب، تصوّر خوبی از روحیات رزمندگان در سالهای آخر جنگ در مقایسه با جو غالبتر سالهای قبل که معطر به نفَسِ شهدای عزیز زیادی بوده به دست می آید.

«در [ارتفاعات] کرکر هم بچه ها به شدت با عراقی ها درگیر بودند و فاصله کمتر از 20 متر بود.به همان اندازه که روحیه بچه های ما ضعیف شده بود، عراقی ها جسورتر و مصمم تر پیش می آمدند… وقتی می دیدند نیروی جلوئیشان خسته شده و کند حرکت می کند، او را از صخره هل می دادند و خودشان بالا می آمدند! چیزی را که حدس می زدم و فکرش همیشه ناراحتم می کرد، اتفاق افتاده بود… از همانجا به گرده رش برگشتیم. آنجا صحنه های عجیبی دیدم. در گرده رش قیامتی به پا بود. جنازه شهدایمان اینجا و آنجا افتاده بود. گاهی فرود خمپاره ای دوباره پیکر پاک شهدا را تکه تکه می کرد و هیچ کس هم فرصت جمع آوری و انتقال شهدا را نداشت… آنها که سالم مانده بودند در فکر نجات خود از معرکه بودند… همراه کریم به منطقه تیپ قزوین و تیپ 1 رفتم. تعقیب و گریز واقعی شروع شده بود. تویوتاهای زیادی در منطقه حضور داشتند. بچه ها با ماشین عقب نشینی می کردند و با اینکه حمل جنازه ها با تویوتاها راحت تر بود، آنها فرصت و روحیه این کار را نداشتند. بچه ها با ماشین از روی شهدا …! درونم غوغا بود و دلم سخت گرفته.» از صفحات 706، 724 و 725

لشکر خوبان

مهدیقلی رضایی صحنه های زیادی هم از شناسائی هایشان در عمق عقبه دشمن روایت کرده که هیجان انگیزند. همینطور خاطرات رشادت ها و شهادت غواصان دلیر لشکر عاشورا در عملیات های بدر (1363)، والفجر 8 (1364) و کربلای 4 و 5 (1365) که خواندنیند.

«در مسیری که [در حین شناسایی] ناچار به طی آن بودیم ناگزیر می بایست از مقابل سنگرِ [نگهبان عراقی در ساحل اروند رود در عمق 12 کیلومتری خط عراق] می گذشتیم. تازه داشتیم نزدیک سنگر می شدیم که نگهبان برخاست. کلاه آهنیش زیر نور ماه برق می زد… فاصله من و اصغر آقا نیم متر بود. چشم به صورت نگهبان عراقی دوخته بودم که داشت به سویمان می آمد. نگاهی کرد. نگاهش کردم. بسم الله الرحمن الرحیم گفتم و باز به آیه «وجعلنا» پناه بردم. او ما را می دید و من می دیدم که تعجب توی چشم هایش رفته رفته به اضطراب بدل می شود اما مطمئن بودم که «وجعلنا» کورش کرده است… کُلت را طوری نگه داشته بودم که اگر حرکتی کرد اولین عکس العمل را من نشان دهم. چانه اش هدف کلت من بود. به عربی جمله ای گفت که نفهمیدم. گلنگدن را کشید. چشمم به ماشه بود و به انگشت اشاره اش که آیا ماشه را می فشارد یا نه. آب ما را بالا و پائین می برد… ناگهان او برگشت. تلفن قورباغه ای را برداشت و به عربی چیزهایی گفت. اصغر آقا کنارم آمد و بیخ گوشم زمزمه کرد: می گه توی آب مشکوکه…» صفحه 439

Advertisements

Read Full Post »

بعضی از شبها، بیشتر از 4 ساعت، مداوم می خواندم و خسته نمی شدم. فقط چون ساعت نزدیک 2 صبح می شد باید کنار می گذاشتمش. کمتر از یک هفته، کتاب 800 صفحه ای تمام شد. رفیق خوبی برای شبهای تنهایی در ادمونتون بود. صفحه آخر را ساعت 16:15 روز 6 اسفند 91، در آسمان کانادا به مقصد فینیکسِ آریزونا تمام کردم.

پایی که جا ماند

«… برخورد تکریتی ها با ما چهار نفر کینه توزانه بود. بعضی هایشان زیاد فحش و ناسزا می دادند. دو نفرشان به صورت من آب دهان پرت کردند. یکیشان با خودکار محکم به کتفم کوبید، طوری که خودکار شکست … چنان محو تماشای ما بودند که احساس کردم اولین بارشان بود ایرانی می بینند. خیلی از فحش هایشان را متوجه می شدم. بعضی ها فحش های رکیک می دادند. دو سه نفرشان با پرتاب گوجه فرنگی و لنگه کفش کینه شان را بروز دادند.

سوخت گیری تمام شد. ماشین در حال خارج شدن از پمپ بنزین بود. پیرزن عربی که عقب یک تویوتای سبز رنگ مدل قدیمی رنگ و رو رفته ای بود، لنگه دمپاییش را به طرفمان پرت کرد. دمپایی به شانه ام خورد و توی ماشین کنارم افتاد. … دمپایی پیرزن عرب لنگ چپ بود و من پای راستم قطع بود. مدتی بود لنگ دمپاییم از چند جا پاره و فرسوده بود … از بین همه کسانی که به طرفم گوجه و لنگه کفش پرت کردند و با خودکار به کتفم کوبیدند، پیرزن عربی که لنگه دمپائیش نصیبم شد را بخشیدم.» (صفحه 600)

سید ناصر حسینی پور کتابش را تقدیم کرده است به ولید فرحان، گروهبان عراقی و سرنگهبان اردوگاه 16 تکریت:

«مردی که مرا سالها در همسایگی حرم مطهر جدم شکنجه کرد. باعشق فراوان این کتاب را به او تقدیم می کنم، به خاطر آنهمه زیبایی که با اعمالش آفرید و آنچه بر من گذشت جز زیبایی نبود. وَ ما رَاَیتُ اِلّا جَمیلا!»

اینجا هم خود نویسنده، بخش کوتاهی از کتابش را خوانده که شنیدنی است.

Read Full Post »

شام آخر

مقدمه:

در اثنای مطالعه این کتاب، بارها شد که جاهایی از کتاب را علامت گذاشتم که نقل کنم. جاهایی که به نظرم بعد حماسی و یا تاریخیشان ارزشمند و درخور توجه بود. در چند جای کتاب، هنگام مطالعه‌ بغض کردم. اما هربار، با خودم گفتم بنویسی‌ که بخوانند که چه؟ آنها که خودشان مایلند این دست کتاب‌ها را بخوانند، حتما می خوانند. آنها هم که دوست ندارند، بعید است به توصیهٔ تو بروند سراغ یک کتاب ۹۱۰ صفحه ای «سورهٔ مهر». این شد که از همهٔ علامت‌های گذاشته شده در صفحات مختلف کتاب گذشتم. گفتم فقط سه پرده از روز‌های آخر «احمد متوسلیان» را بیاورم، بیشتر به آن دلیل که با خواندن فصل آخر، من هم فهمیدم که «حاج احمد» دیگر برگشتنی نیست…

پردهٔ اول: هفتهٔ سوم خرداد ماه ۱۳۶۱، تهران

«… بعد از فتح خرّمشهر که به تهران آمده بودیم، یک روز حاج احمد گفت: برادرها، بیایید برویم ستاد منطقه ۱۰ سپاه. همراه حاجی به آنجا رفتیم؛ سروقت ماشینی که از عراقی‌‌ها غنیمت گرفته بودیم. یک استیشن سفید رنگ بود که شیشه‌های پنجرهٔ بغل آن هم شکسته بود. بچه‌های سپاه گفتند؛ حاج آقا، این را نبرید. شیشه که ندارد، یک مرتبه می‌بینید خدای نا‌کرده، سر یک چراغ قرمز توی ماشین نارنجک انداختند و … حاجی به حرف آنها اعتنایی نکرد. سوار بر همان ماشین شدیم و به راه افتادیم. داشتیم از پل سعدی به سمت جنوب شهر سرازیر می شدیم و بحث ما در مورد هشدار بچه‌های منطقهٔ ۱۰ بود. همگی‌ لباس فرم سپاه به تن داشتیم و جهت حفاظت از خودمان هم اسلحه ای نداشتیم. تهران هم از نظر ترور و تحرکات منافقین در آن مقطع، خیلی‌ وضع ناجوری داشت. من به شوخی‌ برگشتم به حاج احمد گفتم: حالا که اجازه نمی دهید با خودمان اسلحه برداریم، لااقل اجازه بدهید من یکی‌ که زن و بچه دارم، پیاده بشوم.

حاجی گفت شما اگر می‌ترسید، سلاح بردارید. اگر هم می‌خواهید، پیاده شوید؛ اما بیخود شلوغش نکنید! من از خدای خودم خواسته‌ام نه در جنگ ایران و عراق شهید بشوم، نه به دست منافقین؛ بلکه با خدای خودم عهد کرده‌ام شهادتم به دست شقی‌ترین اشقیای روی زمین؛ به دست اسرائیلی‌ها باشد. این را هم می‌دانم که خدا این تقاضای مرا قبول می‌کند و من به دست آنها شهید می شوم.

عجیب اینجاست که آن روزها نه حملهٔ اسرائیل به سوریه و لبنان صورت گرفته بود و نه هنوز حتی بحث اعزام نیروهای ایرانی‌ به لبنان مطرح شده بود…» (همپای صاعقه، صفحهٔ ۷۶۲)

پردهٔ دوم: سوم تیر ماه ۱۳۶۱، تهران

«… آن روز که برادر احمد از سوریه به تهران بازگشت، قرار شد بعد از ادای نماز مغرب و عشا، به اتفاق ایشان و … به خانهٔ حاجی در امام زاده سید اسماعیل تهران برویم. بنا بود شب خدمت حاجی باشیم و صبح به همراه ایشان، برویم فرودگاه برای اعزام به سوریه. حوالی نیمه شب بود که دو نفر از بچه‌های سپاهی پادگان امام حسین (ع) به در خانهٔ حاجی مراجعه کردند. ما، در طبقهٔ بالا، داخل اتاق حاجی نشسته بودیم. حاجی رفت دم در و مدتی‌ بعد با یک حالت آشفته ای برگشت بالا. پرسیدیم قضیه‌ چیست؟

حاجی گفت از قراری که اینها می‌گفتند، گویا سه نفر از برادر‌هایی‌ که در نوبت اول به داخل لبنان رفته اند، توسط شبه نظامیان مسیحی‌ متحد اسرائیل؛ موسوم به «نیروهای لبنانی» دستگیر شده اند.

حاجی خیلی‌ ناراحت بود. توی آن اتاق کوچکش قدم می زد. اولین باری بود که من در یک حالت عادی، گریهٔ این مرد را می دیدم. بی‌ تاب بود، اشک می ریخت، گریه می کرد و می گفت: …

در همین حالت ناراحتی‌ و گریه، ایشان جملهٔ عجیبی‌ را به زبان آورد که ما بار اول آن را به شوخی‌ گرفتیم؛ ولی‌ بعد که به منطقهٔ لبنان رسیدیم، دیدیم آنچه حاجی در آن شب گفت، عین حقیقت بود؛ حقیقتی بس ثقیل که ما در آن شب نتوانستیم آن را هضم کنیم. حاجی با چشم‌های خیس از اشک گفت: من که بروم لبنان، دیگر بر نمی‌گردم. اینها باید به فکر خودشان باشند. من می‌دانم که بروم لبنان، دیگر بر نمی‌گردم… خیلی‌ تعجب کردیم. با اصرار از او خواستیم علت این یقین خودش را – که البته ما صرفا حمل بر توهّم می کردیم- به ما هم بگوید. حاج احمد سرانجام تسلیم شد و گفت: عملیات فتح [المبین] را به یاد دارید؟ …» (صفحهٔ ۷۹۲)

پردهٔ سوم: شامگاه سیزدهم تیر ماه ۱۳۶۱، دمشق، حرم مطهر حضرت زینب (س)

«توی حرم خانم زینب (ع)، یک گوشه ای نشست و تا وقت اذان، یک روند نماز خواند، دعا و مناجات کرد و اشک ریخت. دورادور مراقبش بودیم. اصلا این حاج احمد، حاج احمد همیشگی‌ نبود. صدای اذان صبح که توی حرم پیچید، داشتیم آماده می شدیم تجدید وضو کنیم برای نماز صبح، که دیدیم حاجی با نگاهی‌ متعجب و حیرت زده آمد طرفمان و گفت: شما هم او را دیدید؟

پرسیدیم چه کسی‌ را می گویید؟

حاجی انگار فهمید ما چیزی ندیده ایم. گفت همان سپاهی را می‌گویم.

با تعجب پرسیدیم کدام سپاهی؟ اصلا شما چرا امشب اینطور منقلب و آشفته اید؟ حاجی گفت: از سر شب، مشغول نماز بودم. دلم خیلی‌ گرفته بود. سیمای بچه‌هایی‌ که رفته بودند، خصوصا هوای «محمد توسّلی» دست از سرم بر نمی داشت. سر انجام به جده سادات متوسل شدم، بلکه ایشان عنایتی و نظری در کارم بفرمایند. همین حالا که صدای اذان توی حرم بلند شد، ناغافل دیدم آن سپاهی آمد کنارم ایستاد و گفت: برادر احمد، فردا همان روز موعود است، بیتابی نکن. به پایان انتظارت، مدت زیادی باقی‌ نمانده!…» (صفحهٔ ۷۹۶)

حاج احمد متوسلیان

از نیم روز چهاردهم تیرماه ۱۳۶۱، نشانی از احمد متوسلیان و سه همراهش نیست…

Read Full Post »

صبحگاه

«… روز سوم، از همان گرگ و میش سحرگاه، احمد متوسلیان دست به کار شد و بچه‌ها را با قهر و غضب از اتاق‌های ساختمان بیرون ریخت. صبح زود، توی آن سرمای استخوان سوز هوا، همهٔ نیروها را در زمین صبحگاه دوکوهه به خط کرد و گفت: من اینجور مراسم صبحگاه را قبول ندارم. باید یک فکر اساسی‌ بکنیم تا صبحگاه تیپ ما، صبحگاه درست و حسابی‌ بشود!

بعد هم همهٔ نیروهای مستقر در زمین صبحگاه از جمله [شهید] حاج محمود [شهبازی] و حاج همّت را شروع کرد به دوانیدن. بچه ها، خواب آلود و سرما زده، اکثرا آزرده از این نحوه برخورد خشن حاج احمد، نیم ساعتی‌، سه چهار دور، گرد زمین درندشت صبحگاه دوکوهه دویدند. هر از چندی نهیب حاج احمد بلند می شد: بدو … غر زدن موقوف … حرف بی‌ حرف … بدو برادر، بدو!

[…] همگی‌ خسته و کوفته رسیدیم به یک تکه آب گرفتگی و زمین گٔل آلود کنار محوطه سیمانی زمین صبحگاه. حاج احمد فرمان توقف داد و برای اینکه حجّت را با همه تمام کرده باشد، بلا فاصله دست انداخت زیر بغل [شهید] حسین قجه ای و او را به یک ضرب بر روی زمین گٔل آلود خواباند. حسین هم مطیع، توی گٔل و لای دراز کشید و شروع کرد به سینه خیز رفتن. بعد نوبت رسید به [شهید] سید رضا دستواره. او که نمی خواست توی گٔل و لای سینه خیز برود، با لحنی ملتمسانه گفت: حاجی، بگذار من توی زمین صبحگاه سینه خیز بروم. حاج احمد معطل نکرد؛ جلدی رضا را گرفت و به زمین زد و دستواره هم که سراپا خیس و گٔل آلود شده بود، به ناچار توی همان لای و لجن سینه خیز رفت. بعد نوبت رسید به حاج همّت. همه گفتیم خوب، اینجا دیگر وضع فرق می‌کند! این دیگر حاج همّت است و لابد حاج احمد حرمت رفیق خودش را نگاه می‌دارد. دیدیم سریع همّت را بلند کرد و به زمین خواباند. حاج همّت که سعی‌ داشت بیش از حد گٔل مالی نشود، شروع کرد به صورت چهار دست و پا از میان گٔل و لای جلو رفتن، که حاج احمد مجالش نداد و با یک حرکت دست، او را به پشت برگرداند، پایش را روی شکم همّت گذاشت و فشار داد؛ طوری که حسابی‌ توی آن گٔل و لای آب راکد خیس بخورد. بعد هم خیلی‌ قاطع به او گفت: یالله! برو!

خلاصه به این ترتیب، همّت را هم توی گٔل‌ ها فرو کرد و او هم سینه خیز رفت. حاج محمود شهبازی اصلا معطل نشد و همان وقت که حاج احمد مشغول کلنجار رفتن با حاج همّت بود، لبخند زنان سری تکان داد و «یا علی‌» گویان روی زمین دراز کشید و بی‌ حرف پیش، در میان گل و لای سینه خیز رفت. دیگر همه حساب کار دستمان آمده بود.داشتیم روی زمین دراز می کشیدیم تا سینه خیز برویم، که دیدیم خود حاج احمد، سریع خیز رفت توی گٔل و لای و شروع کرد به سینه خیز رفتن. همان جا بود که فهمیدیم حاج احمد، هم می‌خواهد نفس خودش را خوار کند، هم با عمل خودش به ما بفهماند که وقتی‌ پای نظم و انضباط در کار باشد، مساله برای احدی تبعیض بردار نیست و حاج احمد و حاج همّت و حاج محمود و دستواره و … ندارد! همه باید نظم را مراعات کنند.

از فردای آن روز، دیگر همه خوب می دانستیم اگر سر صف نباشیم، باید تا جان در بدن داریم، دور زمین صبحگاه بدویم…»

حاج احمد متوسلیان، حاج محمد ابراهیم همت

متن بالا، عینا از صفحات 153 و 154 کتاب «همپای صاعقه»، انتشارات «سوره مهر»، برداشت شده است. در این  شبها و روزها که فرصتی هست، مشغول خواندنش هستم. به نظرم به زیبایی نحوه شکل گیری لشگر 27 محمد رسول الله و نقش موثر آن در عملیات «فتح المبین» و «بیت المقدس» را روایت کرده است. یاد آن شهدا و امامشان به خیر…

Read Full Post »